شمارهٔ ۱۰۱۰
چه کنم با صف مژگان بلا پرور اورگ جان می زند از خیره سری نشتر او
هر که سوزد زحسد سینهٔ کین آور اوگل کند آتش نمرود ز خاکستر او
بر زمین چون گل مهتاب فتد نقش پی اشبسکه غلتیده صفا در قدم گوهر او
رو به خلوتگه آیینه که از بیتابیبی تو زنجیر زهم می گسلد جوهر او
ای خوش آن دیدهٔ حق بین که زنظارهٔ حسننبود در نظرش غیر پدیدآور او
ریزد از لاله به تحریک نسیمی بر خاکبسکه سرشار می رنگ بود ساغر او
مرغ یاقوت پری دوش به خوابم آمدکه مرا پلک و مه گشته چو بال و پر او
عین دریای وصال است به هر چشم زدنچون حباب آنکه هوای تو بود در سر او
می توان یافتن از نالهٔ قمری که مدامآتشی هست نهان در ته خاکستر او
دل جویا نخورد زین غزل آرایی آبمنقبت سنج بود خامهٔ مدحتگر او
شاه مردان جهان آنکه زبان قلممزین دو مطلع شده پیوسته ثناگستر او
به دو عالم ندهم ذرهٔ خاک در اوعالم و هر چه در او جمله به گرد سر او
هر که شد تاج سرش خاک در قنبر اوبر فلک ناز کند بلکه به بالاتر او