شمارهٔ ۱
ای جهان پرتو انوار تو سبحان اللهدل و جان مخزن اسرار تو سبحان الله
عرش تا فرش به یکتایی ذات تو گواهکوه تا کاه در اقرار تو سبحان الله
عقل در دایره عشق تو چون حلقه نونفهم سرگشته پرگار تو سبحان الله
خاکیان در طلب وصل تو دلها پرخونعرشیان سوخته و زار تو سبحان الله
بر سر طور بلای تو هزاران چو کلیمخسته افتاده و بیمار تو سبحان الله
گاه اندیشه کند زهره صدیقان آبهست مهری تو جگرخوار تو سبحان الله
شحنه عدل تو هرکس که دم از خویش زندخوارش آویخته از دار تو سبحان الله
ای بسا خرمن اعمال مطیعان به جوییرایگان بر سر بازار تو سبحان الله
عرش تا فرش بسوزاند اگر بدرخشدلمعه ای از شرر نار تو سبحان الله
صدهزاران دل سودازده را جان بر لبهردم از حسرت دیدار تو سبحان الله
تا که در بارگه قرب تو یابد باریبارها بر دل ابرار تو سبحان الله
در بیابان هوایت ز حرارت شده خشکپوست بر هر تن اصرار تو سبحان الله
هر که را گوش دلی هست نوای تسبیحشنود از در و دیوار تو سبحان الله
گر به هر ذره تو را حمد و ثنایی خواندمنبود هیچ سزاوار تو سبحان الله
این همه نور که بر عالم جان میتابدیک شعاع است ز انوار تو سبحان الله
آسمان سبحه سیار از آن گرداندکه کند عیش تندکار(؟) تو سبحان الله
هست بر او وحدت ذات تو دلیل روشنهر یک از کوکب سیار تو سبحان الله
کس نداند به حقیقت که چه باشد یا چونفوق این گنبد دوار تو سبحان الله
کشتی وهم و خرد را همه در هم شکندموجی از قلزم بتار تو سبحان الله
هیچ مخلوق کند فکر تصرف هیهاتدر نهان خانه ستار تو سبحان الله
با چنین نور که هر ذره از او دارد فیضهیچ بینا کند انکار تو سبحان الله
مشرکان راه ندارند به حضرت ور نهکیست کاو نیست طلبکار تو سبحان الله
بیسبب خوانی و بیواسطه رانی و کسینبود مانع کردار تو سبحان الله
هر که او گشت عزیز تو ز خواری برهیدشوربخت آن که بود خوار تو سبحان الله
هر که دانا و توانا دگری میداندخبرش نیست ز تیمار تو سبحان الله
صورت آدم از آن روی چنین مطبوع استکه به صنع است نمودار تو سبحان الله
حاش لله که توان کرد به خلقت مانندکان محال است در اخبار تو سبحان الله
بلبل جان (جنید) از قفس خاکی تنمیکشد نغمه ای از کار تو سبحان الله
فکر او تا به قیامت نکند استحضارعدد منت بسیار تو سبحان الله