گنج

شمارهٔ ۷ - در تهنیت عید رمضان

۲۱ بیت
شوال رسید و مه روزه بسفر شدجای من ازو تا بسفر شد به سقر شد
در یزد ز بی بادگیم عمر هدر شدزین موطنم اوقات بنفرین پدر شد
تنها نه همینم رمضان بی می سرشدکز بیم امیرم همه ماهی رمضان بود
آنم که بجز سوی می ناب نرفتمآنچیز شدم مست از او آب نرفتم (؟)
تا شب نزدم یک دوسه بط خواب نرفتمهم خواب بجز بابت نایاب نرفتم
بی می عطش ار کشت پی آب نرفتممی قوت جان و کز کم قوت روان بود
سختا که بیزد آمدم و شاهد و می نیستزان سخت تر این غم که مرا پای بری نیست
این ملک دروغست خود از دوره کی نیستشهری که در او میکده نی داخل شی نیست
امروز اگر نقل و می و بربط و نی نیستاین کیفر آن کاینهمه بی حد وکران بود
ای ترک بگو چاره ام اندر پی می چیستخواهم که مریض افتم و تدبیر جز این نیست
آنگاه ببینیم که دارنده می کیستبگرفته که بیمارم و نوشم که مداویست
من راستی آنست که بی می نکنم زیستتا هست چنین باشد و تا بود چنان بود
آوخ که زمیر اجل آن اصل شهامتنظمی نه که می بتوان خورد سلامت
یا اسم دوا باید یا ترک اقامتوی هم بشناسد همه قسمش بعلامت
این هوش و فراست نبود غیرکرامتزیرا که بهره ره که شدم آگه از آن بود
یزدیست که از نان کس اگر وصف بیان کردخوردند زبانش که بدان وصف زنان کرد
میر آمد و زد یکتنه سلب هیجان کردکشور همی آباد به لشکر نتوان کرد
احیای دل خلق بتدبیر و لسان کردوین کارنه در قوه شمشیر و سنان بود
ای قطب زمین ای فلک الاطلس احسانای صورت دانائی و ای معنی انسان
هر مشکلی از فکرت نقاد تو آساندانی ز جلادت قلل و ودای یکسان
گر چرخ کشد کینه نگردی تو هراسانآری هنرش پیش نرفت آنکه جبان بود