گنج

شمارهٔ ۳ - درتهنیت عید غدیر و منقبت حضرت امیر (ع)

۸۴ بیت
ترکا بجوش خم غدیر از نیاز بینوز این نیاز مست شوو جان بناز بین
دستی به خم زساقی کوثر دراز بینپیمان کن و بگردش پیمانه راز بین
کزاین خم است مستی ذرات ممکنات
زین خم نخست باده بجام اراده شدوز وی فلک ستاده زمین اوفتاده شد
آنگاه مست از و ملک از طبع ساده شدپس درکف رسل قدحی زو نهاده شد
تا دوست را حیات بود خصم را ممات
خم غدیر پر زالهی شراب بینوزاین شراب جان مخالف کباب بین
نی اندر این خم آیت نیل از صواب بینبرقبطیش زخون و بسبطی زآب بین
کاین صاف خم طغات نکو داند از هدات
بود این چنین صباح که جبریل با درودزایزد بسوی احمد مختار شد فرود
گفت ای زقهر و لطف تو نازان زیان و سودبستای مرعلی را انسان که حق ستود
ورنه رسالت تو بنائیست بی ثبات
یعنی که حج گذاشتنت سیرخانه بوددرغسلت از کدورت ظاهر کرانه بود
صومت بجای خوردن نان شبانه بودمقصود ما علی بود آنها بهانه بود
کزوی روان به پیکر حج است تا صلات
او صورت شرایع و او معنی مللاو کعبه حقیقت و او رکن هر عمل
از او ابد پدید تواند شد از ازلاو گفت با کلیم که انظر الی الجبل
او خضر را نواخت بسر چشمه حیات
احمد چو این ترانه زجبریل گوش کرددرجمع خیل رفته و آینده گوش کرد
می درسکون به پای خم از وجد نوش کردآنگاه رای نشر پیام سروش کرد
بر خاست منبری زقتب یا که از حصات
پس دست حق گرفت بدست و فراز بردآنسان که اوج عرش بپا یش نماز برد
لوح از قلم بسوی بنانش نیاز بردچرخ از قدر بساعد او شاهباز برد
شد منبر از نبی و ولی پر صفات و ذات
گفتا نبی بخلق که دست خداست ایندست خدا بود که بمنبر بپاست این
حلال مشکلات بارض و سماست اینسر حلقه رسل غرض از اولیاست این
در کین او هلاکت و در مهر او نجات
دستی است این که بیعت او بیعت خداستبازویش آخته علم قدرت خداست
در خنصرش تختم از حشمت خداستسبابه اش کلید در رحمت خداست
او ذات و ماسواست از او جلوه صفات
باری حق از علی بنبی چون جهاند پیکوافشرد پی که بلغ ما انزل الیک
افتاده از نفاق بشلوار خصم کیکمیخواست تا زغم بعدم رخ نهد ولیک
بخ لک ای علی گفت ازشاه گشته مات
آری چو از سقایت فرمان ذوالمننبنشست جوش خم غدیر ازمی کهن
فاروق و آشناش چو شیخان خم شکنزین خم به خام محن گشتشان سکن
شد زاشکشان مدام وز آلامشان سقات
ایماه مهربان و بت دل ستان مناز قد و چهر سرو من و بوستان من
زین عبد تازه کن بکهن باده جان منبل زیب ده زرطل و قدح گرد خوان من
کز کردگار مغتفرند این زمان عصات
ای گلبنی که حور بود باغبان توغلمان غلام رانده از دودمان تو
می خور مترس نار نیابد نشان توکاندر ولای شاه ولایت بجان تو
صد بار بهتر از حسنات است سیئات
شاهیکه کشف سر خدائی بمیل اوستهر چیز هست و بود و بود درطفیل اوست
میکال ریزه چین گرانبار کیل اوستجبریل خاک روب سبک سیرخیل اوست
با گفت او هر آنچه بجز وحی ترهات
گر بگذری بخلد جز او دلنواز نیستور در شوی بنار جز او جانگداز نیست
گر بنگری بعرش جز او چاره ساز نیستور در زمین چمی بجز اویکه تازنیست
کز وی پراست عالم ایجاد را جهات
ای داوریکه مصحف توحید روی تستایمان و کفر در بدر از جستجوی تست
زنار و سبحه خسته دل ازگفتگوی تستهرجا که بنگرم بهمه سوی کوی تست
از دیر تا حرم زحرم تا بسومنات
تو پیش از آفرینش غیر از تو پیش نیاز تست بر زو پست و زاغیار و خویش نی
بی حکم تو تخالف در گرگ و میش نیهستی بجز حقیقت ذات تو بیش نی
گو شیخ شهر خواندم از جمله غلات
من غیر مدحت تو در آفاق ننگرمبی مهر تو بخورگه اشراق ننگرم
جز جفت ابروان تو را طاق ننگرمطاقیست آن که جفتش از آفاق ننگرم
موی توام عشا و عذار توام غدات
شاها اگر ز روح تن از عقل جان کنمآنگه چو خضر زندگی جاودان کنم
کی یک ثنای تو بهزاران قران کنملیکن ازآن خوشم که چو نامت بیان کنم
گردد زچاکر تو بسوی من التفات
سلطان حمید ناصر دولت که شخص اواز مهر و ماه باج ستاند به رای و رو
میریکه چرخ در خم چوگان اوست گوگو خصم او شود چو حصاری زسنگ و رو
کش ازکمیت کنده پراند سوی کمات
تیغش برزم آینه دار اجل بودتفش ببزم عقده گشای امل بود
نزدش ملک چو در برایزد هبل بوددر مردمی یگانه و ضرب المثل بود
جودش الوف باز ندانسته ازمآت
ای آنکه افتخار زمان و زمین توئیدر هر هنر مخاطب صد آفرین توئی
اندر شرف بخاتم دولت نگین توئیاز محمدت مجیر بنات و بنین توئی
کز عدل هم بنین بتو شادند و هم بنات
روی سپه نگار سمن بو عذار توپشت سمند کاخ لئالی نگار تو
کیهان پر از در ازکف گوهر نثار تومانا درآستین یمین و یسار تو
بر جای دست گشته نهان دجله و فرات
میرا بنظم کس زمن افزون نمی شودکافزون ازین صتاعت و مضمون نمی شود
هرکس زیزد خیزد جیحون نمی شودباران تمام لؤلؤ مکنون نمی شود
کی در چمن جماد برد سبقت از نبات
اینها که بنگری همه ریشند وسبلتنداندر حضور درخور صد گونه غیبتند
افسردگان معنی و سرگرم صورتندنه زاهل دولتند و نه زابناء ملتند
زود اکشان عظام شود زآسمان رفات
من در دو کونم ازکرم دوست زندگیستآنجا بخواجگیست گر اینجا به بندگیست
مهر علی مرا بعلا درکشندگی استچون ذوالفقار ناطقه ام را برندگیست
هرچند شایگان بقوافیست از لغات
تا خاک را درنگ بود باد را شتابتا نار انجماد برد آب التهاب
تا بالد ارض برفلک از عید بوترابیار ترا شکوه خطر بر حد نصاب
خصمت ز افتقار پژوهنده زکات