گنج

شمارهٔ ۲ - وله

۵۷ بیت
این که با چهرِ تو چون سِحرِ مُبین است آفتابدر پناهِ خالِ هندویت مَکین است آفتاب
زلفِ زنّارِ ترا بسته به چین است آفتاباز لبت همسایه با روح‌الامین است آفتاب
یا که مِرآتِ رخِ جان‌آفرین است آفتاب
ای میانت در کمر همچون زیان اندر به سودوآن کمر گر از میانت کاست بر حُسنت فزود
صولجانِ زلفت از خور گوی زیبایی ربودگویی از عشقِ مَهِ روی تو بر چرخِ کبود
عاشقی رخ‌زرد و خاکسترنشین است آفتاب
هجرِ زلفِ پرده‌سازت شد چو دل را پرده‌سوزرفت عمری بس دراز و من گرفتارم هنوز
تا خَطَت ننگیخته خرمن ز شب بر گردِ روزدارم از ماهیتِ خور شکّی ای مَه رخ فروز
وآن که استدلال کن کز ما و طین است آفتاب
زاهدی کز چشم شوخت رمزی از مستی شنفتبا مژه خاکِ رَهِ میخانه را از وَجد رُفت
ای کمانکش طاقِ ابرویت به تیرِ غمزه جفتدوش خواندم آفتابت عقلِ روشن‌رای گفت
کی چو آن مَه سست‌مهر و سخت‌کین است آفتاب
تا نه گَردِ راهت اندر دامنی منزل کندهر کجا خاکی‌ست چشمم زاشکِ حسرت گل کند
کو مرا بختی که بر سوی منت مایل کندرخ به زلفت زابروان و مژّه صیدِ دل کند
وَه که با تیر و کمان اندر کمین است آفتاب
ای که مَه بهرِ نثارت جان نهاده بر طبقگل به پیشِ چهرِ تو پیچیده از خجلت ورق
آب با اندامِ تو نتواند از صافی نُطَقچون به می خوردن نشینی وز رُخَت خیزد عرق
هر دمت از خرمنِ مَه خوشه‌چین است آفتاب
ای روان‌افزا تکلّم از لبِ چون قندِ توصد چو شیرین کوهکن از شورِ شکّرخندِ تو
قصّهٔ ماه و قَصَب با عاشقان پیوندِ توآفتابِ انوری لیکن کجا مانندِ تو
با قدِ سرو و رخِ چون یاسمین است آفتاب
راستی زلفِ کجت نامد اگر دزدی دغلپس چرا زآن پاک رخ خورشید دارد در بغل
گرچه روی تو چو خورشید است در خوبی مثلزآفتابت بِهْ نشاید خواند زیرا کز ازل
سایه‌پروردِ خداوندی امین است آفتاب
آنکه در اَخلافِ آدم تا فلک دارد به یادخردسالی با خِرَد این گونه از مادر نزاد
همچو بختِ خود جوان امّا به هر پیر اوستادماهِ اَقران مَلجَأِ ایران امین‌المُلکِ راد
کز قبولش در کواکِب بی‌قرین است آفتاب
شَه بدین نوخیزی افزود از سِتُرگان جرگهشزآن که توام‌زاده‌ای با بختِ خود داند شهش
شَه پرستیدن طریقش پارسایی شیمه‌اشزاشتیاقِ سجدهٔ افلاکِ رفعت‌درگهش
پای تا سر روی و سر تا پا جبین است آفتاب
گرنه سطحِ کاخِ او را پاسبان است آسمانپس چرا از کهکشان بسته میان است آسمان
هر کجا قدرِ وی آنجا بی‌نشان است آسمانآسمانش خوان اگر رکن زان است آسمان
آفتابش دان اگر قطبِ زمین است آفتاب
گرچه در عالم از او هر گوشه ملکِ مُعظَمی استلیک در ذاتش ز دانش طرحِ دیگر عالمی است
زیرِ ظلّ رایتش هر دیو از حشمت جمی استحلقهٔ گردون بر انگشتِ جلالش خاتمی است
کز ازل آن طرفه خاتم را نگین است آفتاب
چون به کاری از رجال اقدام بر تدبیر شدهر چه او فرمود تاجِ تارکِ تقدیر شد
تیرِ دوراندیشِ عزمش را قضا نخجیر شدهمچو کیهان سیرِ رایش از چه عالمگیر شد
گرنه با آبِ ضمیرِ وی عجین است آفتاب
ای که جز در فرض نتوان دید تمثالِ ترادر شهود از غیب فر آید همی فالِ ترا
ملک و ملت را زمام اندر کف اجلالِ تراخَنگِ صرصرپویِ شَهلان‌کوب اقبالِ ترا
چرخ زینِ شمسه‌ای قرپوسِ زین است آفتاب
از فروزان اخترِ تو کامگار است آسمانوز طرب‌زا دوره‌ات در افتخار است آسمان
صد رَه اندر چنگِ یک حکمت دچار است آسمانیُسر‌افزا موکبت را در یَسار است آسمان
یُمن‌بخشا کوکبت را در یَمین است آفتاب
اطلسِ گردون خیامِ شوکتت را دامنی استآسمانِ اَنجُم از زرّ نوالت مخزنی است
خُلد و نیران مهر و قهرت را کِهین پاداشَنی استابلقِ چرخت در اصطبلِ غلامان توسنی است
کِش ز بَدوِ ماسَوی داغِ سرین است آفتاب
فرّ اکلیل تو را با فرقدانست اقترانفتح را بر جنبش کلکت ز جان است ارمغان
از وجودت بر روانِ کن فکان است امتنانعیسیِ جاهِ تو را بر آستان است آسمان
موسیِ جودِ تو را در آستین است آفتاب
با سفیرانِ تو مَه گم‌گشته پیکی راه‌جوینزدِ بَوّابت زحل دون‌پایه‌ای زار ذال کوی
با ضمیرت آفتاب افسرده‌ای بیهوده‌پویباورش گر نیست با رایِ تو گردد روبه‌روی
چند گویم آنچنان یا این چنین است آفتاب
داورا یک رَه گَرَم مهرِ تو نفزودی شعفکینِ هفت اختر هزاران باره‌ام کردی تلف
زیبدار صد گونه جیحون را برافزایی شرفشمسِ شیرِ رایتت ر اشش جهت اندر کنف
تا ممکّن بر سپهر چارمین است آفتاب