گنج

شمارهٔ ۲۳ - در تهنیت عیدنوروز و منقبت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام گوید

۸۴ بیت
چو نوروز کاوه‌سان علم بر کتف نهادسر بیوراسب دی ز تاج و تن اوفتاد
فریدون فرودین برآمد به تخت شاددر و دشت جست زیب چو اورنگ کیقباد
شخ و شاخ یافت لعل چو اکلیل بهمسنی
یکی بین به شاخ گل که در بردن قلوبچو سرمست شاهدیست که بد ننگرد ز خوب
ایاغ وی از طلوع پر از باده تا غروبگه از رقص در شمال گه از وجد در جنوب
گه از باد مستوی گه از بار منحنی
همی از بنفشه‌ام پُر است از شگفت دلکز اردیبهشت مه چو شد سوی دی گسل
به تنها به جیش برد زد و گشت مستقلبدان نازکی که بود حریر از تنش خجل
شکست آن سپه که داشت ز یخ درع آهنی
چمن از جمال گل چو خورشید از سپهرگل سرخ در چمن چو اندر سپهر مهر
و یا گل چو لعبتی است که جان بشکرد به مهربویژه چو صبحگاه نقاب افکند ز چهر
همی بلبلش به جان نماید برهمنی
الا ای که طرّه‌ات کشد ماه را به غُلبه گرد لب تو خط چو بر آب خضر پُل
کنون کز شقیق گشت چمن پر ایاغ و ملبه پای درخت سرو زده‌ست بتی چو گل
ز من بشنو این سخن بزن جام یک‌منی
بچم در میان باغ ز ایوان کناره کنچمنزار چهر خویش پر از ماهپاره کن
ز سنبل کلاله ساز ز گل گوشواره کنبه سوسن کنایه گوی به سعتر اشاره کن
بدان جعد سعتری وز آن خط سوسنی
جهان گرچه از بهار چو خلد از منزهی استولی کوی تو ز روح به خلدش شهنشهی است
ز برد ستبرقیت عیان ماه خرگهی استنظر در حضور تو به طوبی ز ابلهی است
که طوبی بر تو نیز نماید فروتنی
به بستان چرا روم که بستان من توییبدان چهر لاله‌گون گلستان من توئی
به ریحان چه می‌کنم که ریحان من توئیشکفته گل بهشت به دوران من توئی
بر تو حدیث گل کند کشف کودنی
ز رشک عذار تو خجل نقش آزریز آزرم قامتت به گِل سرو کشمری
برد پیکرت شکیب ز دیبای شوشتریخم ابروان تو چو شمشیر حیدری
همی رمز دوستی نماید به دشمنی
بتا ای که عارضت بَر از مه لطافتشبه نزد تو قد سرو به شرم از ظرافتش
به نوروز باده نوش که پاید شرافتشچو امروز شد عیان شه دین خلافتش
شد این روز نو ز حق مَثَل در مزینی
علی آنکه هرچه هست ظهورات ذات اوستکمالات ذوالجلال پدید از صفات اوست
دوصد خضر جرعه نوش ز عین الحیات اوستثبات زمین و چرخ طفیل ثبات اوست
از او تافته وجود به هر قاصی و دنی
به هر جا که بنگری هم او هست و غیر نیستبجز ذکر وصل او به مقیات و دیر نیست
خرد را ز ملک وی به در، پای سیر نیستقضا بی رضای او پی شر و خیر نیست
از او جسته کاینات طراز مکونی
بر اضداد چون قدم حدوثش موافق استهمان گه که راتق است همانگاه فاتق است
به یک شب به یک بدن مه چل سرادق استز سهمش زمان رزم مغارب مشارق است
نه این سازد اَیسری نه آن دارد اَیمنی
بر پاک جان او ملایک قوالبندگه تند خشم او ضیاغم ارانبند
به کاخش طباق سبع چو نسج عناکبندبه سکان درگهش که قدسی مراتبند
به جان بال جبرئیل کند بادبیزنی
گر او را به بوالبشر جهات نبوت استولی در نهانیش حقوق ابوت است
هویدا ازو به دهر نتاج مشیت استدر اقلیم فرّ وی که گلزار وحدت است
چه سلطان و چه گدا چه مسکین و چه غنی
خدیوا توئی که عرش چو گوئی به دست تستسرِ جمله انبیا به جان پای‌بست تست
فراتر ز لامکان بساط نشست تستندیده کسی ترا بدانسان که هست تست
که حق عز اسمه نبوده است دیدنی
ز ایجاد تو به خلق شد اکرامی از خدارسل از تو دل قوی به صمصامی از خدا
به هر گام دررسد ترا کامی از خدانبشکستی ار تو بت، نَبُد نامی از خدا
چه فرخ سیاستی جه نیکو زلیفنی
تو بخشندهٔ نجوم به چرخ معلقیتو آرندهٔ نبات ز ارض مطبقی
که خواند مقیدت که با لذات مطلقیگهی دستگیر نوح به بطنان زورقی
گهی یاور شعیب به صحرای مدینی
شها ای که عقلهاست به مهر تو مفتتنبه جیحون نگر که ساخت معطر ز تو دهن
اگرچه به مدحتت نیاید ز من سخنولیکن از این خوشم که از بحر طبع من
شود بزم اصدقات پر از دُر مخزنی
بویژه خدیو یزد خداوند فتح و نصربراهیم نامور خلیل خدیو عصر
به دل ضیغم نبرد به رخ آفتاب عصرچنان از نخست عمر به صفوت شده است حصر
که چون صبح دویم است ز پاکیزه دامنی
نخواهد خلود خلد کسی کآیدش انیسنبیند خمار خمر تنی کافتدش جلیس
سوالش همی رشیق جوابش همه سلیسبه خوان عمیم وی مه و مهر کاسه لیس
به دیگ نعیم وی فلک را نهنبنی
به ظل حمایتش بود نازِش جهاننفاذش ز معدلت شد آرامش جهان
همانا ز حق نبود جز او خواهش جهانچو جولان دهد سمند بر آرایش جهان
نهد ابلق سپهر ز سر خوی توسنی
امیرا توئی که چرخ دخیل سریر تستدر امداد نور شمس رهین ضمیر تست
میامن به پای خویش به منت اسیر تستصفابخش روزگار کلام هژیژ تست
که چون وحی منزل است ز کشی و متقنی
گهرپاش کلک تو که شد ملجأ ثقاتبود وقت حل و عقد کلید در نجات
ز محمود خط وی جهان رشک سومناتفشاند به صفحه مشک هی از معدن دوات
اگرچه ندیده است کسی مشک معدنی
گر از عقل تن کنند در آن تن تو جانیاوگر جان بدن شود تو در وی روانیا
به ارض اندر از علو دگر آسمانیادل چرخ پیر را تو بخت جوانیا
بزد نقش پای تو سرمه به گرزنی
ترا در گه نبرد غم از گرم و سرد نیستولی با تو چرخ را توان نبرد نیست
ز انبوه لشکرت مر اندیشه گرد نیستجهان جمله دیده‌ام تنی چون تو مرد نیست
به تولید مثل تست جهان را سترونی
مها ای که به ز تو نسنجد سخن کسیبه من بین که نی چو من ز اهل زَمن کسی
تلفظ چو من نکرد بدر عدن کسیولیکن نداشته است چو ممدوح من کسی
نه فرخنده فرخی نه استاد سوزنی
الا تا که بشکفد به هر سال گل به باغالا تا که بردمد شقایق به کوه و راغ
همی تا که زنبق است فروزنده دماغرخت باد پر فروغ دلت باد در فراغ
ز الطاف خسروی ز تایید ذوالمنی