گنج

شمارهٔ ۲۲ - درتوصیف بهار و منقبت حیدر کرار علیه سلام الله

۷۲ بیت
ای پری سیر لعبت با فروغ برجیسیوی فرشته خو دلبر خو با فریب ابلیسی
می بده که گلشن یافت مرغکان تقدیسیسرو بن چو آصف زد زعلم ادریسی
نسترن بباغ آمد با جمال بلقیسیبرگ گل بباد آراست مسند سلیمانی
وصل گل چو بلبل دید حال او مشوش شددر چمن ز بس غلطید بال او منقش شد
گوئی از شرر زآدم سینه اش پر آتش شدگه ز ناله بیخود گشت گه ز جذبه در غش شد
عاقبت از او بستان جانفزا و دلکش شدبس به نای جسمانی زد نوایی روحانی
بط میانه سیلاب برطرب منطق بینچون روان شده کشتی در یمی معمق بین
در نشیبش ازدو پای لنگری معلق بینبر فرازش از دو بال هی شراع بیرق بین
نی زجان و تن بط را ناخدای و زروق بینغم ندارد ار گردد دشت و دره طوفانی
کس نداند از غبرا جوش این لطایف چیستوز شقایق و نسرین زینت موافق چیست
گر زریزش ابرند رنگشان مخالف چیستور ز گردش چرخند بویشان موالف چیست
شرق و غرب گیتی را این مه طرایف چیستآسمان مگر آید بر زمین به مهمانی
تاج مریم گلبن از مطر مکلل دانوز زمردین سبزه ساق او مخلخل دان
باد نافه آگینش جبرئیل منزل دانغنچه نوآیینش عیسی ممثل دان
قمری مطوق را راهبی مسلسل دانمیزند همی ناقوس چون کشیش دیرانی
نرگس آمد و بر سر جام سیم و زر داردزین به سر نهادن جام تا چه زیر سر دارد
اینچنین که از مستی میل شور و شر دادگوئی از می و ساغر مادر و پدر دارد
با بتان گلزای تا چه در نظر داردحالیا که سرگرم است چشم او به فتانی
ای پسر ز بالائی رخ بتاب و پستی کنسر وحدت ار خواهی ترک خود پرستی کن
در گسستن از اغیار رخنه ها به هستی کنسیر حال مدهوشان درمی الستی کن
تا شود ترا ممکن باده نوش و مستی کنعالمی بجو باقی کاین جهان بود فانی
جام صلح کل در ده تا به کی پی جنگیمگر نوای ما نی راست کج مبین که چون چنگیم
آینه صفت هر یک مبتلا به صد رنگیمگر جهیم از این صد رنگ بنگری که یک رنگیم
ما به کشور توحید همسریم و همسنگیمغیر از این سخن جبر است وان نه کار یزدانی
کم به قلزم حیرت از خرد سفاین رانکاین شد از چه رو بوجهل وان شد از چه ره سلمان
گر خود از سرشت است این او سرشتشان ارکانور ز سرنوشت است این او نوشتشان عنوان
کز سرادق واجب تا مضایق امکانکس نداند این اسرار جز علی عمرانی
شاه لافتی حیدر کایزدی روان با اوستدر زمین و از قدرت کار آسمان با اوست
آسمان چه حد دارد نظم لامکان با اوستلامکان ندانم چیست ظاهر و نهان با اوست
ظاهر و نهانرا نیز بذل جسم و جان با اوستبا اساس رحمانیست در لباس انسانی
در محافل علوی او دلیل اطباق استدر مراحل سفلی او کفیل ارزاق است
آب کوثر از مهرش جرعه نوش اشفاق استنار دوزخ از قهرش ریزه چین احراق است
الغرض چنین مولا کردگار آفاق استگر برافکند برقع از جمال نورانی
هم خلیل و نمرودش سوی آستان پویندهم کلیم و فرعونش بوس آستین جویند
کعبه و کلیسایش گرد رهگذر بویندزاهد و قدح خوارش زاشتیاق رخ مویند
بر جلالتش ذرات لاشریک له گوینداز حدود اجرامی تا ثغور ارکانی
ای شهی که از دلها مرتفع غرف داریگرچه نزد کوته‌بین خیمه در نجف داری
گه به سینهٔ سینا ساز لاتخف داریگه به عرشهٔ منبر کوس من عرف داری
وه از آن خدائی در کش تو در صدف داریای بس از رسل کور است غرق بحر حیرانی
در ممالک ایجاد مالک‌الرقابی تودر عوالم ابداع کاشف‌الحجابی تو
در حدائق فردوس معنی ثوابی تودر سلاسل نیران صورت عقابی تو
در دفاتر کونین فرد انتخابی توبل توئی دو گیتی را هم بنا و هم بانی
هم برون از این افلاک ای بسا فلک از تستهم در آن فلکها نیز ای بسا ملک از تست
از ملایک ار پرسند ذکر یک به یک از تو استبهر ذکرشان در مغز حس مشترک از تست
حس مشترک را باز دم به دم کمک از تستجز به ذات تو در کیست این صفات ربانی
خسروا من آن جیحون کز تو بحر لؤلؤیملیکن این زمان آلام کرده کمتر از جویم
ظلمت بصر افزود بر سپیدی مویمآگهی چو از دردم زیبد از تو دارویم
چون ترا ثنا گویم کی سزد دوا جویماز حکیم زردشتی یا طبیب نصرانی
زین بلا که بر نامم خامه ولا بنگاشتهرکسم که دید از طعن بر دلم ستم بگماشت
غیر صدر فرخ رخ کش زامتحان پنداشتوز پی رضای تو خاطرم ز لطف انباشت
آنکه شه به استحقاق بر کفش مفوض داشتاز وزارت دربار تا امین سلطانی
کاملی که در یک سطر راز صد ورق خواندفردو زبان کلکش حکم نُه طبق راند
رای عالم آرایش در اثر فلق ماندکز صحایف ملکت بردن غسق تاند
قبض و بسط کیهان را بیش وکم ز حق داندنه ز مهر ناهیدی نه ز کین کیوانی
تا حدوث او در دهر جلوه از قدم کردهبهر طاعتش ذرات جمله سر قدم کرده
عدل او مرابع را حوزه حرم کردهسعی او مراتع را روضه ارم کرده
آنچه او به هفت اقلیم بانی قلم کردهآسمان نیارد کرد با سحاب نیسانی
در صیانت جمهور مشتغل به تنهائیستچون نباشد او تنها کو مثل به یکتائیست
چرخ پیرش از دانش معتقد به والائیستهمچو بخت شه گرجه مشتهر به برنائیست
هرکه در جهان امروز منتخب به دانائیستدر حضور تو گردد منتسب به نادانی
ای که شش جهه گشته پر مواهب از آلاتصدره صدارت از صد تفاخر از بالات
مه همی سجود آور نزد غره غراتخور همی درود انگیز پیش رای ملک آرات
گسترد چو خالیگر خوان به کاخ عرش آساتبال قدسیان از وی میکند مگس رانی
گرچه دیده دولت جسته از لقایت نورلیکن از فتوت نیست این معارجت منظور
کی عجوز گیتی را بر غرور تو مقدورکز عروس هستی هم نی وجود تو مسرور
بلکه مر ترا در خلد دل نمی‌رباید حوردرنگیرد اندر مرد عشوه‌های نسوانی
داورا مرا زآغاز چون گزیده‌ای زَاکرامبه که این کرم گردد همعنان با انجام
شعر من به مدح تو تاج تارک الهامجود تو به شعر من ذخر گردش ایام
چون من و توئی دیگر در کلام و در انعاماین سپهر مشکل کار ناورد بآسانی
تا همی بتابد ماه بر در تو دربان بادتا همی درخشد مهر در رخ تو حیران باد
محفل تو از نزهت غیرت گلستان بادصد چو من هزار آوا مر ترا ثنا خوان باد
خاطر بد اندیشت روز و شب پریشان بادگرچه در زمانت نیست نامی از پریشانی