گنج

شمارهٔ ۱۲ - در تهنیت عید قربان

۵۱ بیت
عید قربان بود ای لعبت شوخ سپهیراست خیز از پی احرام و بنه کج کلهی
وز صفا هر وله آموز بدان سرو سهیرخ فرو سا بحجر تابری از وی سیهی
همچو کز نقره شود بذل سپیدی بمحک
ایکه برد ازکف ما صبر تو مفتاح فرجبتولای تو رستیم زتکلیف و هرج
حاجیانرا بپرستیدن بیت از تو حججکس مناسک نشناسد زتو امسال بحج
محرم کعبه شوند از همه افواج ملک
عمل حلقه ما با تو زحیرت تکبیردست در حلقه زدن حک شده از لوح ضمیر
حلقه وش بی سر و پائیم و سرا پا تقصیرحلق خلقی چو در آن حلقه مویست اسیر
سزد ارگشته زدل حلقه بیت الله حک
طفلی و با توکه فرمود بیا هر وله کننیست حج واجبت از شیخ برو مسئله کن
یا زما دور شو و طی چنین مرحله کناز رخی آفت حج رحم برین قافله کن
کاندر آنجا که توئی زهد شود مستهلک
بر چه مذهب تو مگر معتقد ای نوش لبیکآفت اهل منی زآن حرکات عجبی
مست اندر عرفات ازبط بنت العنبیازعجم دست کشیده پی قتل عربی
مرحبا تا چه کند حسن تو الله معک
عشق لبهای تو بازار تذکر شکندناز حسنت دل ما را بتصور شکند
توبه را غمزه ات از روی تهور شکنددست جمال فتد گردن اشتر شکند
که زحمل چو توئی برد زدلها مدرک
فرقه بر سر وصل تو بهم در جدلندجوقه از غم هجرت بخیم معتزلند
در بر محملت احرار برقص جملندقومی آنسان بتماشای رخت مشتغلند
که نسازند طواف حرم حق بکتک
بنه ای ترک پسر خرقه تدلیس بجازاهدانرا بدل از شاهدی انداز فجا
خوف عشاق بدل کن زترقص برجاتوکجا زهد کجا سبحه و دستار کجا
درخور بوسی و بزم و طرب و جام کزک
حمل جملی که بود هودجت ای مایه نازنه عجب از طرب آید اگر اندر پرواز
ولی این پیشه بسوز و مئی اندیشه بساز (؟)تکیه گه چون کنی از خار مغیلان حجاز
توکه رنجیدی اگر داشتی از گل تو شک
ازتو زیبد که بدوش افکنی از زلف کمندخاصه اکنون که جهانده بجهان عید سمند
خیز و از چهره ستان باج زترکان خجندقبله خود بجز از درگه آصف مپسند
تا زمین بوسیت از مهرکند ماه فلک
آن وزیریکه بشه بست دل و از خود رستکمرش را ملک اندر سعد الملکی بست
ظلم برخاست زکیهان چو وی ازعدل نشستتا که بردست وزارت قلم آورد بدست
پای مردم نتراود زحسام و بیلک
کار آفاق رواج ازهمم کافی دادنظم جمهور بپردانی و کم لافی داد
درد هر ناحیه را داروی بس شافی دادعزتش حق زبرازنده دل صافی داد
کس زحق عزت نگرفته بزور و بکمک
ایکه حکم تو چو تقدیر روان برافلاکگوهرت جرعه کش از موجه بحر لولاک
رنجه در پهنه قدرت قدم استدراکشرفه قصر جلال تو فراتر ز سماک
پایه کاخ شکوه تو فروتر ز سمک
هرچه کلک تو نگارد ز رشاقت افصحزده اقوال تو از خمکده وحی قدح
گیتی اندر زمنت مبشر از قد افلحدوستان را که بود از درجات تو فرح
دشمن ار دیدن آن را نتواند بدرک
آصفا خاطر جیحون ز تالم فرسودگرچه اغلب ز عطایت بتنعم آسود
چه غم ار ملکت موروث مرا خصم ربودکز بتول آنکه خداوندی جیحونش بود
کرد با حیله و تزویر رمع غضب فدک
آدمی زاده گر از قرض برآوردی دماینک آفاق بزیر دم من گشتی گم
ولی از شرم تو خاموشم و خون خور چون خمگر رسیدم بری و رسته شدم زین مردم
زیر دم خروشان می نهم از هجو خسک
تا فلک دور زند یکسره دوران تو بادتا بود کیوان چوبک زن ایوان تو باد
تا چمد مهر چو گو درخم چوگان توبادجان احباب خصوصا من قربان توباد
بدسگالت نشود از غم و اندوه منفک