گنج

شمارهٔ ۹ - شهادت وهب بن عبدالله

۵۷ بیت
چند نازی ای حکیم از فرط عقلکه حق از عقل تو در ناید بنقل
تو محاط و حق محیط است ای عمواز علی خوان کلما میزتمو
کی بصا نع میبرد مصنوع پیکی کند ادراک نائی فکرنی
هرچه را خوانی خدا آن خود توئیکه بموصوف از صفت افتد دوئی
شرکرا توحید پنداری که چهجهل را تو علم انگاری که چه
کی ابوذر بوی صرف اشنیده بودیا که سلمان نحو و منطق دیده بود
جذب حق مخصوص توفیق است و بسنی دوام ذکر یا حبس نفس
گر تو مشتاق حقی بگذر ز غیرکه خدا جوئی چه درکعبه چه دیر
آن شنیدم کز نصارا بد وهبوز صلیب و دیر نامد محتجب
سالها ثالث ثلاثه گفته بودخاک راه راهب از جان رفته بود
لیک چون توفیق زد طبل وفاقشد حسینش هادی راه عراق
زد دم از تکبیر و از ناقوس راستبرمیان زنار یا قدوس بست
رسته شد از قید قسیس وکنشتبسته شد برقید غلمان و بهشت
با زن و با مادر ازصدق و صفاشاه را تا کربلا کرد اقتفا
چون صباح روز عاشورا دمیدوز فلک سری غریب آمد پدید
دید کز جور سپاهی کینه کشیاوران مقتول و طفلان درعطش
یکطرف جوش و خروش اندر حرمیکطرف شه مانده بی خیل و حشم
مادرش گفت ای وهب چندین درنگخیز و برنه زین باسب و شو بجنگ
از سکونت در دلم آن واهمهکه خجل گردم ز روی فاطمه
از جوانمردی شنو زین پیر زنبرصف این روبهان چون شیر زن
چون وهب گفتار مادر گوش کردجست و تن بر رزم جوشن پوش کرد
نو عروسش چون بعزم رزم دیدچنگ زد در دامن و اشکش چکید
گفت کای شور سر سودائیمرحم کن بر غربت و تنهائیم
من هنوز از وصل تو ناسوده امعقده از طره ات نگشوده ام
اندر این کشور که نشناسند کیشچون پسندی طاق مانده جفت خویش
گفت با او کای عروس نامرادزین جدائی سلب ناید اتحاد
وصل ما و تو فتاد اندر جنانکه وصال اندر جنان به کز جهان
جامه دامادی من شد کفنشد بگور از حجله عیشم وطن
تیغ ابروی توام کی ره زندکه سرم بر تیغ آهن می تند
تیر مژگان تو اندرکیش بهکه مرا از تیر کین دل ریش به
از سرم شد شوق بالینت رمانکه فتاده در سرم عشق سنان
دوری از گلگون رخت محبوب ترکه مرا گل گونه از خون خوبتر
پس سوی شه رفت و جست اذن جهادشاه گفت ای سرو بستان رشاد
تو مسلمانی و مهمان منیدر پناه عهد و پیمان منی
میهمان و نو مسلمان ای دریغهیچکس نسپاردش برتیر و تیغ
گفت ای اسلام را تو مبتدعبل ضیافت را وجودت مخترع
تو که هم مهمانی وهم اصل دینازچه برقتلت زده صف مشرکین
وانگهی خاک ره شه بوس کردشد برزم و بانگ همچون کوس کرد
کای سپه گر می ندانیدم نسبپورعبداللهم و نامم وهب
گرز من البرز را هامون کندبرق تیغم چرخ را کانون کند
تاب کوپال من اندر قاف نیستبا سم رخشم زمین را ناف نیست
زان گره می کشت و می افکند هیوزعروسش ناله ارجع الی
مادرش می گفت بگذرین عروسترسمت کآخر فریبد از فسوس
ناگهان گشتش دو دست از تن جدامادراندر نصرتش شد در وغا
با عمود خیمه کاندر دست داشتچندتن را خیمه در دوزخ فراشت
گفت شاهش بازگرد ای شیر زنکه جهاد از زن نخواهد ذوالمنن
بازگشت اما وهب چون کشته شدجانب شوهر زن سرگشته شد
خون ز رخسارش همی میکرد پاککز اشاره شمر ناگه شد هلاک
وین نخستین زن بد ازجیش امامکز شهادت شد سوی دارالسلام
دیگری ز اهل خبر گوید چنینگه وهب چون خورد و زد در دشت کین
زنده بگرفتند و بردندش چو شیرنزد ابن سعد گفتش کای دلیر
سخت ما را سست عنصر دیدهخصم را کم خویش را پر دیده
پس سرش ببرید وزی مادر فکندمادرش هم باز زی لشکر فکند
آنچنان پراند سر را سویشانکه تنی شد کشته از اردویشان
گفت آنسر کو نثار یار گشتبرتن خود بار و بر ما عار گشت
این وهب بر شاهدین موهوب شدگر به تو بد رفت بر وی خوب شد
طبع را جیحون چو نظم اندیش کردعرش را کرسی بزم خویش کرد