شمارهٔ ۸ - در شهادت عابس بن شبیب شاکری
ای چو زنها کرده تکمیل جمالکن چو مردان عزم تحصیل کمال
چند از این مال و منالت افتخارکاین منال و مال را نی اعتبار
کس بمال ارمرد کارآگه بدیبی سخن قارون کلیم الله بدی
گر به اسبت نازی این نازش در اوستکه اصیل و چابک و نغز و نکوست
خلق ز اسب و استر ارآدم شدنداهل اصطبل افسر عالم شدند
گر ترا نازش بجامه اطلس استهمچو تو این جامه با صد ناکس است
مرد اطلس پوش اگر ز اطیاب بودکرم ابریشم یک از اقطاب بود
بگذر از اینها که رطب و یابس استفخر زیبا بر جناب عابس است
چونکه شه را در وغا بی یار دیدزندگانی برتن خود عار دید
با غلام خود که شوذب داشت نامگفت رایت چیست درکار امام
شوذب او را داد پاسخ کای دلیرهرچه زودش جان سپارم هست دیر
گفت طوبی لک چنین خوش دیدمتزآن سبب بر مشورت بگزیدمت
پس به نزد شه شد و بوسید خاکگفت ای گردون زعشقت سینه چاک
نیست کس پیشم زتو محبوب تردادمت گر بودم از جان خوب تر
دارم اینک عزم رزم این سپاهنزد پیغمبر تو باش از من گواه
وانکه اسب انگیخت سوی آن گروههمچو سیلی کو نشیب آید ز کوه
گفت چون دیدش ربیع بن تمیمکای سپه حقت لنا نارالجحیم
الحذر که شیر شیران است اینگاه کین مرگ دلیرانست این
پور پرشور شبیب شاکریستبر دم تیغش اجل را چاکریست
کس بتنها سوی او ننهد قدمکه رود ز اول قدم سوی عدم
لشکر از بیم آنچنان پیچان شدندکه ندیده رزم از او بیجان شدند
لیک عابس تاخت هر سو جنگ جولفظ چون قندش مکرر مرد کو
چون عمر یک تن هماوردش نیافتگفت باید جمله بر حربش شتافت
لشکر از جا کرد جنبش یکسرهماند او چون نقطه اندر دایره
تیغ جز نزدیک چون ناید بکاربیم جیش از دور کردش سنگسار
در شکستن سنگ هر پولاد مشتگاه سینه گاه پهلو گاه پشت
شد چو زان بیشرم نامردم نژندجوشن از بر کند و خود ازسرفکند
گفت من کز سرگذشتم سر ز هوشخود بار سر بود سربار دوش
چون نمودم ترک جان تن گو مباشتن چو بیجان گشت جوشن گو مباش
بر تن استم بارش سنگ وکلوخهمچو گل از دست یاری شنگ و شوخ
مرد کش تاب کلوخ و سنگ نیستجز زنی رعنا و شوخ و شنگ نیست
الغرض میکشت ده ده بیست بیستتا بخاک افکند افزون از دویست
لیک از هر جانبش سنگی گرانپوست را با گوشت کند از استخوان
خاک ره با خون او بسرشته گشتگوشتش با خاک ره آغشته گشت
بسکه خونش ریخته ازسنگ شدسنگ دشت کینه مرجان رنگ شد
چون ز ضعف از زین نگون شد پیکرشجیش ببریدند از پیکر سرش
پس ز فخر کشتن آن نامورشد خصومت جیش را نزد عمر
این همی گفت اوفتاد ازسنگ منوان دگر گفتا نرست ازچنگ من
گفت ابن سعد از تدبیر شومکو نشد مقتول الا از هجوم
جمله را باید بناوردش ستودزآنکه یک یک کس هماوردش نبود
یاد عابس کز دل جیحون گذشتموج اشکش از سر گردون گذشت