شمارهٔ ۷ - در شهادت حربن یزید ریاحی
چون طلیعه صبح عاشورا دمیدازحق و باطل کتایب صف کشید
نار لاف همسری با نور زدشرک طبل زادفی الطنبور زد
دید حر کز وضع جیش انگیختندر دو سو کار است برخون ریختن
گفت سور من سراسر سوک شدآنکه مالک دیدمش مملوک شد
ازعمر پرسید کای نام تو ننگهست گویا با حسینت رای جنگ
بهر شیطان پنجه با آدم مزندر رضای دیو مهر از جم مزن
گفت هان الیاس احدی الراحتینجنگ خواهم کرد اکنون با حسین
بلکه هست آنگونه رزمم در نظرکاندکش افکندن دست است و سر
آنقدر امروز رانم جوی خونکز زمین تا حشر خون جوشد برون
حر چو بشنید این سخن زان شور بختهی بخود لرزید چون شاخ درخت
آنچنان درسینه اش دل می طپیدکآنکه دراصلاب بد بانگش شنید
پس بخود گفتا که ای سرگشته حراز پی باطل زحق برگشته حر
آنچه را تو نوش دیدی نیش بودآنچه را جدوارخواندی بیش بود
قند می پختی شرنگ آمد پدیدصلح می جستی و جنگ آمد پدید
به که حال از کفر زی ایمان شویاهرمن بنهی سوی یزدان شوی
این روا نبود که دست تو بتناوفتد عباس را دست از بدن
تارکت را تاج عزت برجنودتارک اکبر شکافد از عمود
پیکرت را جوشن و فر و جلالپیکر قاسم بمیدان پایمال
گردنت را طوقی از در عدنگردن فرزند زهرا درکفن
زانقلابش جیش گفتندی که خیرتو جز از حق می نترسیدی زغیر
دشت کین جنگ دلیران دیده ایکام اژدر چنگ شیران دیده ای
تیغ و تیرت سوسن وگل می نمودکوس رزمت نای بلبل می نمود
چون شد اکنون کز غریبی کم سپاهکوه اندامت ندارد وزن کاه
هان گر ازشمشیر ترسی عارتستور زکشتن می هراسی کارتست
گفت سیر خلد و دوزخ میکنمعارفانه طی برزخ میکنم
یکطرف پیغمبر و یکسو یزیدادخلو ها جفت با هل من مزید
پس دو دست خود زغم برسرگرفتفطرتش هم تیغ و قرآن برگرفت
گفت ای دادار غفار الذنوبکاشف الاسرار وستار العیوب
گر دل خاصان تو بشکسته امباز دل عفو عامت بسته ام
وآنگه آمد تا بنزد یک خیامگفت ازحرمرشه دین را سلام
کی گمان کردم که کوفی بی وفاستهمچو نمرودش سر جنگ خداست
توبه کردم لیک توابم توئیعفو خواهیم لیک وهابم توئی
مهر تو فرعون را موسی کندجذبه ات دجال را عیسی کند
گرچه دل دارم بقرآن معتمدهم سرم بر تیغ باشد مستعد
گر بقران بخشیم شرمنده امور بتیغم سر ببری بنده ام
گر بخوانی خیمه برگردن زنموربرانی غوطه اندر خون زنم
چاکرم از لطف اگر بنوازیمشاکرم از قهر اگر بگدازیم
شاه گفت اهلا و سهلا مرحباای دو کونت بنده بند قبا
گر تو ببریدی ره ظاهر زماما ره باطن نبریم از شما
بحرکی در انتقام از قطره شدمهرکی در انکسار از ذره شد
گر ز تو نسبت بما سر زد خطاآن خطا اینجا بدل شد برعطا
کفر اگر با ما رود ایمان شودطاعت اربی ما چند عصیان شود
حر چو الطاف شه اندر خویش دیدعشق واپس مانده را در پیش دید
گفت چون اول من آزردم ترااذن ده تاگردمت اول فدا
کز بد این قوم من درخجلتمعزتم دادی منه در ذلتم
شاه فرمودش توئی مهمان مامیهمان را جاست اندر جان من
چون پسندم جای در میدان کنیتن مشبک از دم پیکان کنی
گفت شاها تو مگر مهمان نه ایکه امان از جان و خان مان نه ای
پس زشه جست اذن (و) گفتا خیز بادشد برزم و جیش را آواز داد
کای گروه دون دور از عاقبتبی نصیب از مبدأ و از عاقبت
رفته ام گریان و خندان آمدمرفته ام مور و سلیمان آمدم
تن نهادم پای تا سرجان شدمجان چه باشد جملگی جانان شدم
خالی از خود گشتم و پر از خدااز همه بیگانه با حق آشنا
گرچه من رستم زجان لیک ای سپاهشرم دارید از رسول و از اله
این شه لب تشنه کو مهمان ماستاز ازل خود میزبان انبیاست
میهمان را آب و نان بر رخ که بستخاطر مهمانی اینسان را که خست
آب این شط کز بهایم نی دریغمظهر حق را بکف ناید به تیغ
نان این وادی که ترسا را دهندخالق عیسی برایش درگزند
این بگفت و تیغ خصم افکن کشیدبرق ما نارخت زی خرمن کشید
خورد وزد تیغ سبک گرز گرانرفت و آمدگه کنار وگه میان
ناگهانش اسب پی کردند و ویخود پیاده رزم را افشرد پی
چون فتاد از پشت زین آن باشکوهگفتی ازپشت نسیم افتاد کوه
شد همی تیغی بجسمش جای گیرهمچو برق اندر دل ابر مطیر
بس بتن تیرش نشست و خون بجستضعف برد از پای و افکندش زدست
بود او را نیمه جانی کز امامدید بربالین خود جانی تمام
زیر لب خندان سوی جنات رفتازصفت بگسست و رو برذات رفت
طبع جیحون تاکه حر را بنده شداز مقالش صفحه مشک آکنده شد