گنج

شمارهٔ ۱۹ - تضمین غزلی ازسعدی

۲۷ بیت
گفت سکینه با پدر نیست اگر چه قابلمماندن قتلگاه را بیش ز هر چه مایلم
لیک چه سود کز برت برد و بزد موکلمبار فراق دوستان بسکه نشسته بردلم
میرود و نمیرود نافه بزیر محملم
نه سر آنکه دل کنم من ز زمین کربلانه دل آنکه سرکنم با تو بدشت نینوا
یارب کس بروز من هیچ مباد مبتلا«پرده دریده هوا بارکشیده جفا
راه به پیش و دل به پس واقعه ایست مشکلم»
سلسله و غل کهن جان گزدم همی زنورنج سفر همی کند خرمن طاقتم درو
آه که ساربان من پر نفس است وکم شنو«ایکه مهار میکشی صبر کن و سبک برو
کز طرفی تو میشکی وز طرفی سلاسلم »
گاه سوار گشتنم نیست جهاز و محملیوقت پیاده بردنم نیست بساط و محفلی
زین همه بدترآنکه نی وصل ترا وسایلی«بار بیفکند شتر چون برسد بمنزلی
بار دل است همچنان گر بهزار منزلم»
چون سرت از بداختران مهر صفت به نی شودمایه سوز و ساز من جلوه و صوت وی شود
عمر بسر رسیده ام نور ترابه پی شود«معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود
گرچه بشخص غایبی در نظری مقابلم»
ایکه ز پاک دامنت صاحب مهد من توئیوز سخنان جان فزا واهب شهد من توئی
داد نمیبرم بکس داور عهد من توئی«اخر قصد من توئی غایت جهد من توئی
تا نرسم زدامنت دست امید نگسلم»
جان دو عالمت فدا بین بتن اسیر منعسرت من مجار تو شفقت تو مجیر من
پا بکجا نهم که نی غیر تو دستگیر من«ذکر تو از زبان من فکر تو از ضمیر من
چون برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم»
سر ز سیاه معجرم مهر نهفته در غسقزرد رخم زگرد و خون ماه گرفته در شفق
سرخ لبم زتشنگی گشته کبود و خورده شقگر نظری کنی کند کشته سبز من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
ایمه بانوان دین وی در درج لم یزلجیحون راز عمر خود مرثیه تو ماحصل
خاصه چه توأم آورم مدح ترا بهر غزلشیخ ادیب پارسی نیک سراید این مثل
«چون زدلم بدر رود مهر سرشته در گلم»