گنج

شمارهٔ ۱۸ - در تشکیل مجلس عزا و رثای بر جناب شهادت مآب حضرت سیدالشهدا

۴۲ بیت
یارب زکیست برپا این بزم دردناکیکز قدسیان رود هوش زین خاکیان باکی
آلودگان برغم هر یک بعین پاکیگوئی حلال دانند هم گریه هم تباکی
مانا حرام دانند هم بذله هم تبسم
هم از سیاه پوشی مرکعبه راست معشوقهم از سپید کاری مرخلد راست موثوق
برآن شده است اکلیل دراین زده است منجوقسینا و نور حقش از برق آه مخلوق
ظلمات و آب خضرش از اشک چشم مردم
یکجا بتی چو خورشید پر ازستاره اش رخیکسو بچین ز محنت روئی چو ماه خلخ
غم را نهاده ترجیح بر روزگار فرخلب خشک و دیدگان تر هر شوخ نغز پاسخ
دم سرد و اندرون گرم هر شیخ خوش تکلم
هرگز ندیده ام من بزمی چنین بعالمکش انبساط عشرت در انعقاد ماتم
مدهوش پیر و برنا در جوش ترک و دیلمگیسوی مهر چهران ازغم چو دم ارقم
مژگان مه جبینان زانده چو نیش کژدم
گوئی قتیل گشته است زین فرقه مهذبشاهیکه بی سریرش جانها بود معذب
زینسان کزو جهانیست گریان ز صبح تا شبتا برچه پایه افسرد زو کشت خاطراب
تا بر چه مایه پژمرد زو غنچه دل ام
تا از کدام خیلست این کشته مطهرکاندر مصیب اوست هر فرقه ای بر آذر
این بی تجملش تن آن بی عمامه اش سرهم مشرب قلندر آزادگان افسر
هم مسند خشن پوش پروردگان قاقم
نی نی یگانه بزمی است برتر زقبه ماهکز اوج سدره بگذشت آن را حضیض درگاه
دروی بسبط احمد شش سو بناله و آهآن تاج هفت اختر آن شبل سیمین شاه
محبوب عقل اول یعنی فروغ پنجم
شاهیکه چون جلالش زد نوبت انا الحقذرات ما سوا را شد رتبتش مصدق
عم عرش از او برفعت هم خلد از او برونقبر انبیا مرسل بر او صیا مطلق
در ظاهرش تأخر در باطنش تقدم
لیکن بدین شرافت چون زد بکربلا تختجسم چو جان او گشت از تیر و نیزه صد لخت
هرکس به نصرتش خاست در باخت از جهان رختاین یک دلیل هرسست آن یک دخیل هرسخت
این یک بوقعه پیدا آن یک به ناحیه گم
یعقوب وارگشته اندر حزن شکیبایوسف وش اوفتاده در چنگ گرگ اعدا
یحیی صفت نهاده سر را بطشت یغمااندام روح بخشش درخون بزیر و بالا
مانندکشتی نوح کز موج درتلاطم
هم پیکر بدیعش پامال نعل ابرشهم خیمه رفیعش محروق تف آتش
درغارتش اعادی با هم پی کشاکشصبیان او پریشان نسوان او مشوش
این را بجان توحش آن را بتن تالم
برخی ز دخترانش چون مرغ نیم بسملدستی ز غصه برسر پائی ز اشک درگل
این خسته از معاند آن بسته از موکلپیدا عذار ایشان از حلقه سلاسل
چون بر مجره تابان نور جمال انجم
قومی زخواهرانش بابخت خود ستیزاندرسایه کنیزان ازچشم بدگریزان
این از نتیجه افتان آن از شکنجه خیزاندر بارگاه دشمن از دیده اشک ریزان
چون در میان شعله جوشنده بحر قلزم
شاها مصایبت را دیدم چو غیر محدوداز دیده و دهانم انگیخت درمنضود
ارجو که برگزینی از شاعرانم از جودآری چو هست جیحون خود چیست شعر مسعود
جائیکه آب باشد باطل بود تیمم