گنج

شمارهٔ ۱۶ - در منقبت شاه ولایت اساس و رثاء برحضرت عباس علیه السلام

۵۱ بیت
در دهر دلا تا کی گه هالک وگه ناجیاز صولت آن مایوس بر دولت این راجی
جز قلزم وحدت نیست کافتاده بمواجیهان از نظر کثرت ابلیس شد اخراجی
شو بنده شاه دین چند این همه محتاجیتا عرش بجان گردد برفرش رهت محتاج
مصباح سبل حیدر مصداق کلام اللهآن واجب ممکن سیر آن وحدت کثرت کاه
هم در زمنش خرگه هم برفلکش خرگاهادراک حضورش را ارواح بواشوقاه
شاهی که چو قد افراخت از بهر بروز جاهدرخانه یزدان ساخت از دوش نبی معراج
شیریکه حدوثش راست صحرای قدم بیشهچون ذات خدا افزون از حیز اندیشه
ایزد زغدیری خم پرکرده ورا شیشهبر ریشه تاک شرک زد عصمت او تیشه
باقی بر امرا و ممدوح ترین پیشهفانی بر نهی او مرجوح ترین منهاج
چون او بکمند و تیغ دربست وگشود آیداز جسم روان خصم نزدش بدرود آید
جیریل ورا ساجد بر شمسة خود آیدرخساره عزرائیل از بیم کبود آید
تیرش زهوا صدصد چون نیزه فرود آیدخواهد چو نخستین را بهر دومین آماج
ای سرکنوز غیب از ناصیه ات مشهودوی حکم تو برمعدوم بخشد شرف موجود
برخالق و در مخلوق هم عابد و هم معبودبر واجب و در امکان هم ساجد و هم مسجود
بی عاطفتت برتخت مقهور بود نمرودبا دوستیت بردار منصور بود حلاج
آنجا که ولای تست تشریف ده آمالنشگفت که با عیسی هم چشم بود دجال
تو معنی وجه الله ازچهر بدایع فالهالک همه غیر از تو کت هست فری لازال
با عزم تو همچون سیل پوینده شود اجبالباحزم تو همچون کوه پاینده شود امواج
از چون تو پسر در فخر ازصبح ازل اجدادوز چون تو پدر در ناز تا شام ابد اولاد
جز حق نتواند کس اوصاف ترا تعداددر بزم تو مات اقطاب بر رزم تو محو اوتاد
از نیزه تو ازواج اندر شمر افرادوز صارم تو افراد در مرتبه ازواج
شاها تو بدین قدرت برصبر که گفتت پاسچون نزد برادر رفت بر رخصت کین عباس
گفت ای زکفت سیراب صد چون خضر و الیاساز تشنگی اطفال اندر جگرم الماس
وقتست که خواهم آب زین فرقه حق نشناسمن زنده و تو عطشان وین شط ز دو سو مواج
ده گوش براین فریاد کاندر حرم افتاده استگوئی شرر نیران اندر ارم افتاده است
یک طفل زسوز دل برخاک نم افتاده استیکزن ز غم فرزند اشکش بیم افتاده است
نه دست من از پیکر نزکف علم افتاده استپس ازچه نرانم اسب اندر پی استعلاج
سنگ محنم امروز پیمانه صبر اشکستآب ارنه بدست آرم با راست بدوشم دست
خود پای شکیبم نیست تا دست بجسمم هستاین گفت و سپند آسا از مجمر طاقت جست
راه شط و دست خصم با نیزه گشود و بستوز هیبت او بگریخت افواج پس افواج
زده نعره که ایمردم ما نیز مسلمانیمگر منکر اسلامید ما بنده یزدانیم
ور دشمن یزدانید ما وارد و مهمانیمگر رنجه ز مهمانید ما از چه گروگانیم
ور زانکه گروگانیم آخر ز چه عطشانیمای میر شما بی تخت وی شاه شما بی تاج
ما را که بخاک درکوثر پی آب روستافتاد عطش در دل چون شعله که در مینوست
نه روشنی اندر چشم نه قوت در زا نوستتفتیده بسرها مغز خشکیده به تن ها پوست
آن خیمه که بیت الله در طوف حریم اوستدارید چرا محصور خواهید چرا تاراج
آنگه بفرات افکند چون توسن قهاریمیخواست که نوشد آب تا بیش کند یاری
گفتا بخودای عباس کو رسم وفاداریتو آب خوری و اطفال در العطش و زاری
پس مشک گران بردن دید اصل سبکباریانگیخت سوی شه اسب ازخصم گرفته باج
ناگاه کج آئینیش زد تیغ بدست راستبگرفت سوی چپ مشک و آئین جدال آراست
جانش زخدا افزود جسمش زخودی گرکاستدست چپش از تن نیز افتاد ولی میخواست
برخیمه رساند آب تا سر به تنش برجاستبگرفت بدندان مشک وز خون بدنش امواج (؟)
بردوخت خدنگش تن او باز فرس میراندآشفت عمودش مغز او نیز رجز میخواند
با نوک رکاب از زین گردان بهوا پراندناگاه کمانداری آبش بزمین افشاند
پس خواند برادر را وز یاس همانجا ماندنی نی که به وی آنجا بود از جهتی معراج
شه شیفته دل برخواست بر مرکب کین بنشستصد صف ز سپه بگسست تا جانب او پیوست
دیدش که سهی بالا افتاده بجائی پستنه سینه نه رو نه پشت نه پای نه سر نه دست
گفتا که کنون ای چرخ پشتم ز الم بشکستهان برکه گذارم دل یا با که کنم کنکاج
ایشاه نجف بر ما دور از تو شکست افتادبس زهر به شهد آمیخت بس نیست به هست افتاد
بدرالشهدا عباس تا آنکه زدست افتادتاج الشعرا جیحون از اوج به پست افتاد
این مهر توام در دل ازعهد الست افتادپاید چو سواد از مشک ماند چو بیاض ازعاج