شمارهٔ ۱۵ - در خطاب به حلقه زن باب ماتم هلال محرم
باز ای مه محرم پر شور سر زدیواندر دلم شراره ز عاشور برزدی
سختا که روی تو مگر از سنگ کردهاندکاینک دوباره حلقه ماتم به در زدی
بازآمدی و بر دل مجروح من چو پاراز غصه نیشتر زدی و بیشتر زدی
تو آن نهای مگر که به شر تاختی ز خیروآنگاه ره به زاده خیر البشر زدی
تو آن نهای مگر که به جای کفی ز آبپیکان به حلق اصغر خونین جگر زدی
آن سر که چرخ روی به پایش همی نهادبر نوک نی نموده به هر رهگذر زدی
دستی که آستین ورا بوسه داد چرخدر قطع آن تو دامن کین بر کمر زدی
با منقذبن مرّه شدی یار بس ز مکرنزد پدر عمود به فرق پسر زدی
تو خود همان مهی که به پیشانی حسینبا سنگ جور نقشه شق القمر زدی
تو خود همان مهی که به میل تنی شریردر خمیهگاه آل پیمبر شرر زدی
بر پیکر امام امم با زبان تیغزخمی دهان نبسته که زخمی دگر زدی
شاهی که خاک مقدم او روح کیمیاستبر نیزه سنان سرش از بهر زر زدی
از کام خشک و چشم تر عترت رسولتا حشر شعله در دل هر خشک و تر زدی
از روبهان چند برانگیختی سپهوآنگه به حیله پنجه با شیر نر زدی
از دادگر نگشته به شرم و سکینه راسیلی به رخ ز مردم بیدادگر زدی
زینب که در سیر ز علی بود یادگاراو را به تازیانه هر بد سیَر زدی
هردم ز تست دیده جیحون گهر نثارتا با چه زهره بر شه والا گهر زدی