گنج

شمارهٔ ۶

۲۸ بیت
داورا من سال قحطی را بمرز اصفهانکودکی دیدم بره کز ضعف دل شیون کند
موی رشکین روی و چرکین جسم پرچیم جان حزینگفتی الحال این وجود اندر عدم مسکن کند
رحمتم برزحمتش آمد بمنزل بردمشتا که هم نانی خورد هم جو بر توسن کند
آنقدر عاری بد اندر خادمی کاندر چراغمی ندانستی که باید آب یاروغن کند
شب چو دیدی باده مینوشم زمن پرسید چیستآدمی تحصیل این از بحر یا معدن کند
چونکه میکعثم بپا اندر کنار من بخوابگفت خواجه خواهدم ای وای آبستن کند
همچنان پنداشتی ازسمادکی که مردرابا پسر امکان ندارد آنچه را بازن کند
من چو دیدم امرد است و چشم او برویش نکوستشد صلاحم اینکه نوشلوار وپیراهن کند
مختصر حمام رفت از آب خواب آمد برونلازم آمد کو تصرف زایسر و ایمن کند
تربیت کردم پیش دادم ببرخواباندمشتا کنون کز چهر حمرا بزم را گلشن کند
کرد و صد مهمانم آمد خدمت هریک زمهربرطریق احسن و بروجه مستحسن کند
کشته سهراب اقتداری کز مهابت درنبردتنک بر رستم جهانرا چون چه بیژن کند
از لبانش داغ اندرسینه مرجان نهدوزشمیم طره اش خون دردلادن کند
چون برقص آید فشاند زلف وکف برکف زندازگل و از مشک جیب وکاخ من خرمن کند
چونکه می خواهم زوی پا بوسه خیزد درادبروی زانویم نشیند دست درگردن کند
باری اندر چند روز قبل کاین مداح توسفت در مدحت دری کابصار را روشن کند
تو بهر مصرع مرا بس آفرین کردی بطبعخواست شخصم ز افتخار ازقرص خور گر زن کند
زآستانت شاد رفتم جانب سامان خویشگفتم آنمه را مهیا راح مرد افکن کند
گفت نبود باده و چیزی زنقد و جنس دهتابکی خمار اندر نسیه لاولن کند
گفتمش زر نیست لیک ازآفرین خروارهاستکان زمانها فارغم از مدح هر کودن کند
هرچه میخواهی ببر بازار و نقل و می بیارتا دمی آسوده ام از اختر ریمن کند
گفت بخ بر عقل جیحون ابچرخ سفله خوکاین چنین شیاد را استاد در هرفن کند
کر هزارت آفرین باشد بوقت احتیاجاز برای مرغ دل کی کاریک ارزن کند
گفتمش این آفرینها زاعتضاد الدوله استکش مژه در رزم فعل نیزه قارن کند
گفت کو از شاه باشد آفرین لفظی نکوستگاه معنی روز زرش زار و مستهجن کند
من چو بینم راست گوید او وکج دانم رهیایکه جودت حرص را پر از غنا دامن کند
یا بگیر این آفرینها را و دیگر لفظ گوییکش بجای زر قبول آن شوخ سیمین تن کند
یارزم بخشا که ترسم از غضب این روزهاآنچه شبها من باو میکردم اوبا من کند