شمارهٔ ۳
ای شاه شهنژاد که چرخ مجدریدر بزم بر کف خدمت بادبیزن است
حال مرا که دیدی و دانی که روز و شبدر آتش تبم چو حدوی تو مسکن است
اینک قوافل از پی هم سوی ملک یزدچون اشک من روانه به هر کوی و دامن است
من هم پی مرافقت هر یکی مدامعزم رحیل کرده چو جانم که در تن است
لیکن چو هست کیسهام از سیم و زر تهیعزمم هنوز چون صلهات نامعین است