گنج

شمارهٔ ۹۵ - وله

۲۱ بیت
زان موسوی دو اژدر گیسوی آسیهروزم چو قیرگون دل فرعون شد سیه
عاصی شدم درست چو فرعون بر خدایتا دیدم آن شکسته سر زلف آسیه
لذت برد ز پیکر نیکوش پیرهنمنت کشد ز چنبر گیسوش غالیه
بهر وقوف بوس و کنارش به روز وصلهر شب کنم نظاره در اشکال الفیه
مشک ار به چین بود رخ او از فسونگریچین را به مشک طره نموده است تعبیه
بر طوبی قدش همه غلمان اگر غلامبا کوثر لبش همه گر حور جاریه
پیشش کمال مه چو لباسی است مسترقنزدش جمال گل چو قبایی‌ست عاریه
نشگفت اگر ز خجلت شمشاد قامتشدیگر نپرورد سمن و سرو نامیه
این بس ز حسن او که بود نام فرخشدر مدح شاهزادهٔ آزاده قافیه
عبدالحسین شبل امیر آخور ملککافلاک از او به دوش کشیده است غاشیه
پیلی‌ست با کمند چو آید به کارزارشیری‌ست بر سمند چو تازد به ناحیه
چون بر فراز چنگ لوا گیرد او به جنگهر گوشه از جُیوش نگون گردد الویه
یاللعجب که با رخ چون خُلد در نبردبر خصم باز می‌کند ابواب هاویه
دشمن هراسد از دم شمشیر او چنانکز ذوالفقار صفدر صفین معاویه
در وقعه خون چکد ز پرند وی آنقدرکز حاجیان به مکه در اعیاد اضحیه
ای مفخر عجم که ز هندی بلارکتاتراک چین گریزد و اعراب بادیه
ارکان به طوف کعبهٔ کوی تو زاشتیاقهر روز را شمرده به خود یوم ترویه
در هیچ فن کتابی از ابناء فضل نیستکان را نخوانده شخص تو از متن و حاشیه
تا اهل منطق از پی اثبات رای خویشدر جمع می‌کنند کفایت به تثنیه
از حال تا زمان مضارع شریف‌تروز ماضی‌ات ستوده‌تر اوقافِ حالیه
قوس محب تو ز صعودش بود وترخصم تو منفعل ز دوایر به زاویه