گنج

شمارهٔ ۸ - در تهنیت ولادت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام

۴۰ بیت
ماه مبارک‌چهر من می ده که شد ماه رجبو اندر طرب شیر عجم از مولد میر عرب
همچون رخت با صد صفا هر ساله بین عشرت‌فزاجشنی ز حب شاه ما رخت‌افکن از ماه رجب
جشنی چو طور اسرارگو بیضا به چوگانش چو گوآن کس که او نی گفت کو تا بنگرد دیدار رب
کم نه سپهر اندر ضوش مبهوت چارم خسروشیک جلوه از صد پرتوش این چار مام و هفت اَب
جشنی ز بزم لو کشف میلاد سلطان نجفراز خدا روز شرف جان فرح کان طرب
ماه رجب دان گاه می بفکن ز استفتاء پیاز کار واجب تا یکی پیچی به امر مستحب
شافع چو این مولاستی پس معصیت اولاستیجز این گرت کالاستی بادت جمالش محتجب
ای کم‌وفای پرسخط زیبق از مشکت نقطشنگرف‌لب زنگار‌خط زرین‌کمر سیمین‌سلب
هین در وثاق از چار سو بنما به کام آرزوشمشاد قد چوگان مو گوی ذقن طوق غبب
ای ملک جان‌ها قسم تو رسم بتان با اسم تودر پیرهن از جسم تو یک آسمان مه در قصب
خیز و قلندر کن مرا بی پا و بی سر کن مراایهام شد تر کن مرا از ساغری بنت العنب
بالنده بین اسلام را نالنده بین اصنام رادر تهنیت اجرام را شد پیشه انشاد خطب
ای کهنه رند تازه رو وی کند مهر تندخوشیرین وشی بس تلخ گو شور افکنی بس نوش لب
بر یمن میلاد علی دل را زمی کن منجلیکآن پاک یزدان را ولی برما نگیرد از ادب
سر خدا شمع هدی طود ورا کهف تقیکز ذوالفقارش در وغا سازد عدو را بولهب
صافی دلش مرآت حق گفتش همه آیات حقدرهر صفت چون ذات حق فردیست نغز و منتخب
نار صنم نورصمد ساز صفا سوز حسدبدر ازل صدرا بدفع بلا رفع کرب
هم او قضا هم او قدر هم او فلک هم او قمرهم او مصور هم صور هم او مسبب هم سبب
زوعرش وزو غبرا بود زو علم وزو اسما بوداین خود همان دریا بود کزحد فزون استش شعب
فرعش همه از اصل حق بابش همه از فصل حقاز هر چه غیر از وصل حق اندر دو عالم محتجب
هستی سراسر خاک او مستی گریبان چاک اواز حیطه املاک او بیرون نیایی یکوجب
نبود عجب رفت ارگهی یکشب چهل جا از مهیجائی کزو باشد تهی زآن بیشتر دارد عجب
محفل چو مصر از پاسخش چین گردکوی فرخشپر از مرایای رخش گیتی چو بازار حلب
ای زیب جانها نام تو به از روس اقدام تودرمذهب خدام تو یکسان بود سنگ و ذهب
کاخت فلک کویت حرم بغضت سقر عفوت ارمدستت بقا تیغت عدم مهرت شفا قهرت تعب
موسی که اندر خیل تو بد معتصم بر ذیل توبی اقتضای میل تو نشناخت آتش از رطب
فر تو را با هر ولی فرق از ثریا تا ثریتو شمس و آنان چون سهی تو برق و آنان چون خشب
دنیا تو و عقبی توئی پنهان تو و پیدا توئیزایجاد بی همتا توئی هم درحسب هم در نسب
روزی که بفروزد چنان از تاب شمشیرت جهاناز لطفت ارناید امان موید هم عیسی زتب
خیبر کجا و بدرچه مرحب کدام وعمروکهبا تیغت از که تا بمه چون در بر آتش حطب
چهر خدا سیمای تو گنج حق استغنای توگردد بیک ایمای تو گردون زمین و روز شب
تو ماه و عالم میغ تو تو شاه و جان یرلیغ توادیان قویم از تیغ تو چونان که ابدان از عصب
بر تو چه مخفی چه نهان هست انتساب کن فکانچو نکت حمید الدین بجان شد برتو لا منتسب
شه نا صرالدوله کز او ملک و ملک را آبروپیروز بختی نیکخو فرماندهی فرخ حسب
بحر خرد کوه خطر پشت سپه روی ظفرشایسته اجلال و فرزیبنده نام و لقب
آن چاکر درگاه شه کش به زگردون گاه شهنشنا خته در راه شه موروث را از مکتسب
گردی زبامش آسمان اسمی بنامش اخترانموجود از او امن و امان معدوم ازو شور و شغب
جان بنده خویش همی دل محو نیرویش همیاقبال را سویش همی دست طمع پای طلب
تا ار علی گویند هی اوثان زکعبه یافت پییعنی شد از میلاد وی پر عفو و خالی زغضب
یار ورا نبود عدد جز آنکه افزون نر زحدخصم ورا ناید ولد غیراز مخنث یا جلب