گنج

شمارهٔ ۷ - وله

۳۹ بیت
باز این چه فروغست زگل صحن چمن راآموخته گوئی هنر کان یمن را
نی کان یمن نیست بدین رنگ و بدین بویما ناز بهشت آمده سرمایه چمن را
گر شاخ شجر باج نخواهد زمجرهاز چیست که آورده گرو عقد پرن را
گر لاله بضاعت نگرفت از کف موسیپس کرده چرا تالی بر طور دمن را
هر باد که بر سبزه دمی خسبد و خیزدخونابه گشاید ز جگر مشک ختن را
زاینگونه که از ابر چکد لؤلؤ لالامقدار نماند بجهان درعدن را
از باد مسیحا نفس آن کوه پر از برفشد زنده پس از مردن و زد چاک کفن را
گیتی است چنان خوش که غریبان ممالکاز جوش طرب یاد نیارند وطن را
مرغان به هوا قافیه سنجند وغزلگویوزقلب برند از نغم نغز حزن را
رفت آنکه بهمچشمی تیغ وکمر کوهبرکه بسر برآورد فرو هشته مجن را
شد صاف و روان ترهله زآئینه و سیمابیخ کرده مباهی که سبق برده سفن را
از دولت نوروز و فراختر فیروزدوران جوانی است دگر دهر کهن را
اطفال چمن غرق حلل گشته وز ایشاناین شیوه شده پیشه مر اطفال زمن را
هرسو پسری سیمبر از جامه زربفتآراسته بر سروسهی برگ سمن را
هر گوشه مهی حوروش از صدره دیباپوشیده بسندس شکرین بوسه وثن را
بیچاره من امروز کزان ماه شب افروزجوشی است به معزم که وثن دیده شمن را
بلبل زگل آید بفغان وزگل و بلبلنه حسن کم او را نه دل کمتر من را
لیکن چکنم چون نتوانم ببر آوردآن سرو قد سبز خط سیب ذقن را
نازد همی از حسن فتن ساز و نداندکز سطوت آصف نبود قدر فتن را
آن آصف جم مرتبت راد محمدکش خامه شبهابیست دل دیو محن را
در دولت و ملت همی از پاک سرشتیترویج کند قاعده فرض و سنن را
این برتری از صدق بیزدان زملک یافتدرداد بجان بسکه بهر غایله تن را
دنیی به پی او است نه او در پی دیناآری ز کجا مرد کشد منت زن را
کلک دو زبانش چو پی نظم کمربستیک لحظه ز صد حادثه بر دوخت دهن را
رخشید چو از جبهه او نور اویسییزد از پس صد قرن قرین گشت قرن را
ایشاه پرستنده وزیری که زتدبیرپیچد قلم تو علم جیش پشن را
از بسکه بعهد توپسند است درستیدر طره خوبان نتوان یافت شکن را
در محضر بواب سرایت خرد پیرطفلی است که نادیده لبش رنگ لبن را
گویند که آموخته از فن نجومینی نی که نجوم از تو بیاموخته فن را
احکام تو روحی است معلی که برایشجز ثابت و سیاره ندیدند بدن را
چاه تو چه افزایدش از گردش انجمپیرانه نبایست دگر وجه حسن را
بر تو چه کند حاسد اگر نی زتو خشنودزادبار یهودان چه زیان سلوی و من را
از فکرت نقاد تو آموخته تقدیربر بستن و بگشودن هر سر و علن را
خورشید برافروخته درکاخ تو شمع استکش چرخ برافراخت ز پیروزه لگن را
میرا منم آن بنده دیرین تو جیحونکز طبع زداید سخنم زنگ شجن را
طبع من و حاتم به یکی دایه سپردندچون ناف بریدند سخا را و سخن را
ارجوکه براین گفته که چون در ثمین استجود توام از پیش دهد بیش ثمن را
تا فصل بهاران زفرح بخشی کیهاناز اختر ارکان ببرد عقم (و)عنن را
بر نام روان و کف تو خطبه سرایندچون ملک گشایند همم را و ممنن را