گنج

شمارهٔ ۷۱ - در تهنیت عید صیام

۵۰ بیت
رسید عید کمین کرد و تاخت بر رمضانچنانکه یکشبه یک ساله ره گریخت از آن
خراب کرد بدانگونه عید خانه صومکه جان به تهنیتش گفت خانه آبادان
همین معامله را پار چرخ با اوکردچنانکه یازده مه خود نبد ز روزه نشان
ولیک بسکه وسایط چرخ انگیختدوباره یافت حکومت پس از مه شعبان
نخست شب که زجام هلال لب تر کردزخشک مغزی و مستی زخلق دوخت دهان
فقیر و منعم و راد و بخیل را شب و روزنه خورد ماند و نه خفت و نه آب داد و نه نان
زشست غمرّه خوبان بزور تافت خدنگزدست ابروی ترکان بجبر برد کمان
بسا رباب کزو موریانه زد در کاخبسا شراب کزو سرکه شد بدیر مغان
نهاد بولهبان را منابر احمدسپرد اهرمنان را سرایر یزدان
چنان بنای جهان گشت منقلب از ویکه ظلم دید خور از شبنم و مه ازکتان
زمانه چونکه چنین یافت کار قوم از صومپیام داد بگردون که ای قوام جهان
چه خفته ای که زدت روزه آتشی در ملککه ماهی از اثر آن به بحر شد بریان
کنشتیان را بخشیده جامه کعبهبهشتیان را پوشیده کسوت نیران
بتی که پیکرش آراستی بنرمی سیمزبان ز تشنگیش برده تندی از سوهان
مهی که از ذقنش خواستی تفرج گویقد از گرسنگیش گشته تالی چوگان
سپهر گفت کزو نیست این نخست خلافکه بارها پی سودش بملک خواست زیان
ولی توسط ایام زد فریبم از اوبسا توسط بی جا که آورد حرمان
پس آنگه از سرکین گفت با مه شوالکه ای بساط زمین را زتو نشاط زمان
بکش سپاهی ابروکمان و مژگان تیرهمه بموی چو خفتان همه بقدر و سنان
بطره آفت قوم و بچهره غارت صومبوصل باغ جنان و بهجر داغ جنان
یکی بهیچ سخن گفته کاین مراست دهنیکی بموی کمر بسته کاین مراست میان
بشام سلخ و یا زودتر بکه زهلالبرار تیغ و بران جیش روزه را یکران
ببر بیفکن بشکاف رنجه کن بشکنزلشکرش سر و دست و دل و روان و توان
زچرخ چون شوال این اجازت یافتزجای جست وکمر بست و برگرفت کمان
بعزم رزم مه روزه راندهی روزهبدان مثابه که باد شمال و برق یمان
شبانگهی بدکآمد بجیش روزه فراروز انبساط بخندید همچو شیر ژیان
نواخت کوس و شد اندر عبوس و تاخت چو طوسسوی فرود صیام است خویش در میدان
بغارتیدش افسر ز فوق و تحت از تختبیفکنیدش مغز از غرور و تن ز روان
ندیمهایش کز جنس شیخ و واعظ بودهزار نوع بیازرد و برد در زندان
کنون زهر جهت آورده جشن را اسبابکنون بهر طرف افکنده عیش را بنیان
بهر وثاق از او ساقیان سیمین ساقبهر رواق از او مطربان خوش الحان
همان بخندد فوجش چو برق در آذرهمی بغرد توپش چو رعد در نیسان
ولیک عید از این فتح زان خوش است که بازرسد بصف سلام خدیو ملک ستان
ستوده معتمد الدوله عم خسرو عصرکه ذخر گردش چرخست و فخر دور زمان
هزار بیشه هزبر است چونکه در ناوردهزار کوه وقار است چونکه در ایوان
ستم کشیده از خرج نزل او معدندرم خریده از دخل بذل او عمان
ورق ستد رخ او وقت بزم از نسرینسبق برد دل او گاه رزم از سندان
شرر برد بجحیم از بلارکش مالکصفا دهد به بهشت از مدارکش رضوان
ای آنخدیو که خواند بوقعه هستی خصمزوجه صارم توکل من علیها فان
بود بچامه ابداع شوکتت مطلعبود بنامه ایجاد حشمتت عنوان
بجز حسام تو کو تشنه کام خون عدواستکسی بگینی نشنیده آب را عطشان
بکلک تو اثر گفت عیسی مریمبرمح تو ثمر چوب موسی عمران
کس ار ز چله رهاند بقصد حلیت تیردوان بجانب سوفار او رود پیکان
وگر که خیل تو تیر افکند به جانب کسشود بر او پرسوفار ناوک پیکان
قمر مساحت خشتی زملکتت نکندبتوسن فلک ار سالها کند جولان
مهین خدیوا شد وقت آنکه ترک شودزمن رعایت حب الوطن من الایمان
بود بیزد مرا آنقدر جهالت قدرکه گل بگلشن و عنبر ببحر و زر در کان
تو همتی کن و برهانم از شداید یزدبدین نیت که رهاند زهر بدت یزدان
همیشه تا نشود ممکن آنچه نی واجبچرا که بایدش اول وجوب بر امکان
بود صدیق تو هر روز عیدش از اقبالبود خصیم تو هر دم عزایش از خذلان