گنج

شمارهٔ ۶۳ - وله

۳۵ بیت
زمشکین طره آن چشم چو بادامبصید خلق آهوئیست بادام
ازان مشکین رسن عشاق مسکینوزان بادام مردم مست مادام
زسیمین سینه اش چون وصف رانمخرد را لرزد از صافیش اندام
همی خواهد چکد اندامش از لطفبود از بسکه در وی لطف اندام
بیاد ساق او هر شب گروهیگرفتارند در اضغاث و احلام
نسیمی کاورد بوئی زکویشتو گوئی کز بهشت آورده پیغام
مذاق روح راهست از خدنگشهمان لذت که طفلانرااز ابهام
جهانی بر لبانش گشته مفتوناز او خوش گرم شد بازار اعدام
زر و سیم جهانرا بر من و اوتو گوئی کرده قسمت دور ایام
مرا روئیست همچون زر پختهورا ساقیست همچون نقره خام
دلم میمی است ز آن ابروی چون نونقدم دالیست زآن گیسوی چون لام
مهی چون او نزاده هیچ مادرگمان من که خورشیدش بود مام
بتی چون او کسی ناورده فرزندیقین دارد پدر از جنس اصنام
غزال چشم او هر دم نمایدزیمن عهد آصف کار ضرغام
جهان مجد سعدالملک کافلاکفتد درسجده چون از وی بری نام
شود کیوان قهر او چو طالعبسان شخص چوبین است بهرام
نسنجد ارتقاع شوکتش وهمکه قدر اوست آنسوتر ز اوهام
سخنهای وی از کشی و نغزیزده سر از لباس وحی و الهام
دو سعدالملک دارد یاد گیتیکتب را دیدی ار ز آغاز و انجام
یکی صافی دل و مسعود و ستاریکی بد اعتقاد و شوم و نمام
نخستین آصف سلطان محمدکزو سلجوقیان را بخت بدرام
دویم دستور سلطان ناصرالدینکزو قاجاریانرا تخت برکام
یکی درکین شه بر زهر آلودزبان نشتر فصاد و حجام
یکی از مهر شه پر شهد فرموددهان دولت فرخنده فرجام
دو مادح این دو سعدالمک را خواستکه در فرقند چون ارواح و اجسام
گر اوبد سوزنی استاد هزالمنم جیحون ادیب راد فهام
الا ای بدر ایوان وزارتکه بوسد آسمانت خاک اقدام
مرا بس دلکش آمد سبک شوکتکه باد از جام شوکت باده آشام
بد این شعرش بدل از سوز نی یادبماند از بهر سعدالملک بدنام
توگوئی خواست تا از سعد اکبرمن این پیغامت آرم نزد خدام
که تا من سعد ملک آسمانمتو خواهی بود سعدالملک اسلام
کنون هم سعداکبر را من از توبدین پیغام خواهم کرد اعلام
که تا من سعد ملک پادشاهمتو خواهی بود سعدالملک اجرام
الا تا شعر را زیبد صنایعبویژه صنعت تجنیس و ایهام
بود هنگامه مداحیت گرمبه رغم خصم در هر صبح و هر شام