گنج

شمارهٔ ۳۱ - در تهنیت عید غدیر و منقبت مولای متقیان علی بن ابیطالب علیه السلام

۳۳ بیت
بت من که از لطافت بودش ز روح عنصرنه چنان لطیف کآید به خیال یا تصور
بر قامتش به طوبی شکن آورد کروبیبر طلعتش ز خوبی به مزاج گل تکسّر
بودش به دوش کاکل چو به سرو ناز سنبلرخکش چو خرمنی گل لبکش چو حقهٔ دُر
نه عجب دل ار ز عالم به جفای اوست خرمچو ویی برای من کم چو منی برای وی پر
قدمی که در تحرک سوی او شود تبرکسزد ار همی به تارک کند آن قدم تفاخر
همه گرچه در تجرع نتوان از او تمتعبه دو طُرّه‌اش تواضع به دو چهره‌اش تکبر
برِ غیر با تلطّف زده بادهٔ تألفهمه بر منش تکلف همه با منش تغیر
دم خلد در وصالش دل نافه برده خالشجگر گل از جمالش بگداخت در تحسر
صنما غدیر خم شد گه می زدن ز خُم شددل خصم از اشتلم شد به تزایدِ تکدر
هله آنکه را حسد بُد بنشست بر خر خودچو نبی به امر حق شد ز بر جهاز اشتر
نه چنان ولی ذوالمن ز رسول شد معینکه بود برای یک تن ره طفره و تعذّر
شه دین علی عالی دل حق ولی والیکه از او عَلَی‌التَّوالی به فلک شود تذکر
مَهِ برج آفرینش جلوات شمس بینشثمر درخت دانش در لجهٔ تبحر
شرر دل ضیا غم بشر ملک قوا یمکه به اژدهای صارم برد از یلان تنمّر
نه به کشورش تناهی نه به لشکرش ملاهیزده کوس لا الهی به ارائک تجبّر
ملکا امیر نَحلا اَسَد‌ُالْاَسوَد فَحلاز توجه تو رحلا به عوالم تکنّر
ز کلیم رب ارنی که به طور گفت و دانیپس نفی لن ترانی تویی آن ولیکن اُنظُر
ازل و ابد غلامت مه و مهر کاس و جامتنتوان زد از مقامت دم خبرت از تفکر
جبروت خرگه تو ملکوت جرگه توبه غبار درگه تو بود آیت تبصّر
حرم خدای سبحان کند استلامش از جانکل کوی تو به دوران بپذیرد ار تحجر
رخ توست قبلهٔ کن همه سویی‌اش تمکّننه سزد بوی تیامن نه بود در او تیاسر
ز نقود و صفت ارجو که شوم به عز خواجوبر شه اگر نکور و به در آید از تعیر
شَرَف‌ُالبَقا وجودش تحف‌التقا سجودشلب عالمی ز جودش به تحمّد و تشکر
فَرَحَت بِهُ المَحاضِر عَلَمُ الجهار وَالسّرهُوَ مَن اَفاخِمُ البَر هُوَ مَن اَکارِمُ الحُر
نفرازد از قضا قد نفروزد از قدر خدچو نشیند او به مسند به فضایل تدبر
زهی ای ستوده کیشت فر از آفتاب بیشتتپد آسمان به پیشت چو تَذَرو نزد سُنقُر
سخطت جنود اخگر سخنت عقود اخترعَلَمِ تو جالِب‌ُالشَّر قلمِ تو کاشِف‌ُالضُّر
سمن مراد چهرت چمن خدم سپهرتنسمات صبح مهرت به ارم کند تمسخر
خهی آن نجیب توسن که شوی بر آن در اوژنبود از سم چو آهن شخ و دره کوب و ره بُر
ز درنگ رخ چو تابد به وغا چنان شتابدکه به عقل هم نیابد صفتی از او تبادر
نه به اوج فایض نه سکونش از حضایضظفرش غلام رایض فلکش امیر آخور
هله تا که اهل سنت به مباحت امامتنزنند گوی دولت برِ شیعی از تشاجر
به تو التجا جهان را ز تو ارتقا زمان رابه سعادت اختران را پی جاه تو تظاهر