گنج

شمارهٔ ۲۸ - وله

۴۰ بیت
چنین که جلوه گل از طرف مرغزار کندسزد که نعرهٔ مستانه مرغ زار کند
ز بس شکوفه شکفت و فروغ یافت چمنچراغ را ز شگفتی به چشم تار کند
کنون ز یمن شکوفه مکانتش ننهدکس ار نجوم فلک بر زمین نثار کند
به گوش دخت درخت گل این غرایب بینکه از ثوابت و سیاره گوشوار کند
مگر زمین به شبیخون زده است راه سپهرکه ماه و مشتری این گونه آشکار کند
به طفل غنچه نگر کِش چو زاد مادرِ شاخبه جای گریه تبسم چو لعل یار کند
مگر به عمر خود و عهد اهل ری خنددچو غنچه سر به در از جیب شاخسار کند
کنون که بر زبر تاک و زیر سرو نسیمبه عرض باز گذر جانب هزار کند
خوش آن دلی که اسیر زبیب و بوس حبیبهزار بار خورد صدهزار بار کند
به‌ویژه امروز این روز کز فر نوروزستاره گرد کلاه سمن مدار کند
به هر طرف پسری از غرور جامهٔ عیدچنان چمد که ز تمکین ماه عار کند
صبا نگر که به شیدایی‌ام ز جعد بتانقضای برزن و کو غیرت تتار کند
دو زلف هر یک از این قوم را خسارت بادچو مشکبار کند چشم اشکبار کند
کنون ازین همه آهو‌خرام تنگ‌قبادلم گشاده کمین تا به کی شکار کند
به ملک غربت و هنگام کربت از دل منشکار هم نکند پس بگو چه کار کند
ولی دریغ مهی را که من شکار ویمبه سان تیر شهاب از برم فرار کند
بلی مرا چو نبخشید روزگار مرادنگار هم به من اطوار روزگار کند
گرم ندیم شود با چه احتشام شودورم سلام کند با چه اعتبار کند
مگر عطای ملک‌زاده‌ام کفیل شودکه تا به فیل مرادم دمی سوار کند
مه سپهر برازندگی وجیه اللهکه رای روشن او لیل را نهار کند
ز بس عمارت گل کرد یا مرمت دلجنان کنون ز جهان عیش مستعار کند
ز کارهاش جز آثار خیر ظاهر نیستکه گفت هرچه کند بهر اشتهار کند
به وقت وقعهٔ او گر کنند غرْس درختبه جای بر ثمر از تیغ آبدار کند
به روز همّتش ار تخم بر زمین پاشندبه جای دانه بر از دُرّ شاهوار کند
اگر چه گاه فتوت دوصد خشونت راتحمل از قِبَلِ طفل شیرخوار کند
ولی به گاه غضب چون گره نماید مشتبه پیل پنجه و با شیر کارزار کند
قمر اگر شود از سیر آسمان معزولبه جبر خدمت کاخ وی اختیار کند
ز کردگار ورا این ستوده پایه رسیدکه راست زهره که هیجا به کردگار کند
بزرگوارا ای آنکه شخص جیحون راهمی میامن مدحت بزرگوار کند
مرا به زور تو برجاست عزت اندر ریوگرنه کرده کمین آسمان که خوار کند
دمی اگر ز سرم پا کشد عواطف توبسا شریر که جانم پر از شرار کند
نخست شیخ بدین جرم کاهل عرفانمدهد نبشته به تکفیر و سنگسار کند
دوم چو محتسبم مست یابد اندر شهربه لطمه عبرت انظار هوشیار کند
سیم بتی که مرا خادم سرای بودمکان به محفل رندان میگسار کند
ولی همین دو سه روز اسب خود زری رانماگر چه اشتر مستم کسی مهار کند
چرا فرود نشینم ز فرقه که سپهردو ماه دیگرشان خاک رهگذار کند
هزار سال دگر ذکر خیر من باقی‌ستکس ار معارف آفاق را شمار کند
دو صد امیر و وزیر و فقیه آمد و رفتهنوز طوس به فردوسی افتخار کند
همیشه تا که فتد برد برد در تاراجچو عزم رزم خزان لشکر بهار کند
به عرصهٔ که فرو گسترد حبیبت رختاجل عدوی تو را عرصهٔ دمار کند