گنج

شمارهٔ ۲۷ - وله

۱۸ بیت
نگار من چو بخیزد به نارون ماندولی اگر بنشیند به نسترن ماند
به گاه تکیه زدن چون بنفشه است ولیکاگر بخفت به یک تلّ یاسمن ماند
بدین سرین که مر او راست سخت و شیرین‌کارچو برجهد که برقصد به کوهکن ماند
سرشته شد مگر از جوهر غزال ختنکه چشم او به رم آهوی ختن ماند
چه گردش است به چشمان آن نهان جوانکه در خواص به رطلی می کهن ماند
اگر ز باغ جنان نامده به سیر جهانچرا به غلمان از چهر و از ذقن ماند
مگر که مردم فردوس را تکلم نیستکه آن نگار به غلمان بی‌دهن ماند
مگر که چهره و جعدش همال روز و شب استز من شنو که به یزدان و اهرمن ماند
درون پیرهن آن پیکر منور اوبه آتشی که درافتد به پیرهن ماند
دلم که رانده از دام زلف سرکش اوستبدان غریب جدا مانده از وطن ماند
خطش به جانب لب گرچه راهبر باشدولی فسون لب او به راهزن ماند
شبی لبش ز ترنم گهر فشاند به کاخصدف درآمد و گفتا که این به من ماند
به خشم گفتمش آهسته ران که آن لبِ لعلبه دُر نثار کف میر موتمن ماند
وحید عصر محمد علی رئیس نظامکه هر چه مرد بُوَد پیش او به زن ماند
ز بس تراکم نعما بود به ماحضرشگمان بری که به آلای ذوالمنن ماند
چنین که بدعت اشرار را بپردازددرست شد که به محمود بت‌شکن ماند
بدی نخواهد و بد ننگرد بدی نکندبه دستگاه شریعت به حسن ظن ماند
همیشه تا بد مد گاه فرودین گل سرخز بخت سبز به آراسته چمن ماند