گنج

شمارهٔ ۲۴ - وله

۲۲ بیت
چون ماه من به جانب لب ساغر آوردخورشید نقل بزم وی از اختر آورد
هان نقل زاخترش سزد و باده زآفتابچون ماه من به جانب لب ساغر آورد
شکر فروش لعل وی آمد چو در سخناز حسرت آب در دهن شکر آورد
عنبر فشان کلاله همی بشکند به دوشتا روسیاهی از شکنش عنبر آورد
زیور کند ز اطلس و من خوش‌تر آیدمکو رو به من برهنه تن از زیور آورد
در بستر آنکه برد چو او سرو سیمبرپر از هزار خرمن گل بستر آورد
از مادر این چنین پسر آید بر پدرحق مرحمت بهر پدر و مادر آورد
لیکن ازو دریغ که گفت دروغ خلقاز ساده‌لوحی‌اش همه را باور آورد
دیشب چو مست گشت به من گفت هفته‌ای‌ستکاندر برم یکی سمن و عبهر آورد
گویند فلان امیر اسیر کمند توستگر برخورد ز سیم تو بهرت زر آورد
هر روز برتن تو خز و پرنیان کندهر شام بهر تو می و رامشگر آورد
من آنچه رای می‌نهم امروز بایدماندیشه از دمی که رخم خط برآورد
هر مرد را که نیست به گنج آگهی ز رنجوقت آیدش که چرخ اسف بی‌مر آورد
گفتم بتا کلام تو نمرود فرعنتجان خلیل خویش پر از آذر آورد
کم تجربت جوانی و رندان پرفنندکآهنگشان به مجلس رقص اختر آورد
هستند فرقه‌ای که به روم از قلندریافسونشان به ره پسر قیصر آورد
این وعدها که داده امیریت دلفریببی‌پا شود چو با تو شبی بر سر آورد
با ساغر سفال گدایی چو من بسازکاین گل شکست‌ها به کیی ساغر آورد
فی الجمله نقصی ار بود اوضاع را مرنجتکمیل آن مدیح مهین داور آورد
سرهنگ شاه خان ملک منزلت حسینکافلاک سجده‌اش به تراب درآورد
یک ذره از وقار وی ار بر فلک نهندصد جا شکست بر کمر محور آورد
بخ له آن حدیقه که این دوحه پروردطوبی له آن درخت که چونین برآورد