گنج

شمارهٔ ۱۰۱ - در تهنیت عید قربان

۵۱ بیت
خلیل ار کرد قربانی به عید از امر یزدانیمرا باشد خلیلی کش هزاران عید قربانی
خلیل ار کعبه را بر در همی از شوق سودی سرمرا باشد خلیلی کش نماید کعبه دربانی
خلیل ار جانب شیطان به بطحا گشت سنگ افشانخلیل من به زلف آراسته آئین شیطانی
گز از ابن السبیل انباشتی کوی خلیل اللهبود کوی خلیل من مطاف عرش رحمانی
خلیل از بت نزد گر دم خلیل ار بت شکست از همبود روی خلیل من ز بت چون نقشه مانی
اگر سوی خلیل الله نبود اقبال نمرودیکند نمرود بر خوان خلیل من مگس رانی
الا فرخ خلیل من کت اندر چهر مینوونهمی سازد گلستان آذری آذر گلستانی
همایون عید اضحی گشت و ما را جز سر کویتحرم بیت الحرامست و صفا زندان ظلمانی
مرا بیت الله است آنجا که باشد چون تو را مأویکه در تو وصف ذاتی هست و در وی وصف عنوانی
سرایت کعبه رخسارت صفا چاه ذقن زمزمدو گیسو حلقه دل ناسک خرد در حلقه جنبانی
زمین گر نایدت باور یکی سوی حرم بگذرکه تا دارند خلقی کعبه را بر زاهد ارزانی
تو در کوی منی با این صفا گر برفروزی رخحرم را حاج دو بینند روحانی و جسمانی
تو در بطحا بدین خوبی فرازی گر ز قد طوبیبرد خار مغیلان اعتدال از سرو بستانی
تو در مشعر بدین مشرب گشائی گر به خنده لبشود ریگ بیابان غیرت لعل بدخشانی
تو گر در خانه یزدان نمائی عارض تابانصمد جویان صنم گویان بگردند از مسلمانی
اَلا نمرود طینت مه که چهرت زد به آذر رهخلیل‌آسا مرا زین عید کن بر عیش مهمانی
بکش عجل سمین تن برای جبرئیل جانکه با تسویل نفسانی نگنجد راز یزدانی
ترا آسایش تن تا، که از آرایش جان بهنه بهر از کعبه خواهی برد نه از اسرار دِیْرانی
مدان دین خواندن قرآن که خواند از ما فزون عثمانز سلمان فرق بسیار است تا استاد سلمانی
بلی بر نقش انسان دل منه رو نفس انسان شوکه خاتم را اثر نی جز در انگشت سلیمانی
شتر با عمر اندک در، به هر سالی گذارد حجولی از حاج نبود چون ندارد روح انسانی
درون تا سرد باشد ازسقم یا زازد یاد غمبرون گر می نیاید از فروغ مهر نورانی
برو جان گرم کن زایمان که تا برهد تن از نیرانکه دل گر سرد باشد بر بدن بار است بارانی
نگفت ایزد نیابی هیچ جز بر ذکر من گویادر اشیا هرچه بینی پست و بالا قاصی و دانی
ترا تفریق آن و این بر آن دارد مثل کز کینبری انجیل در اسلام و قرآن نزد نصرانی
جهان را بین همه زیبا چه از خار و چه از دیبامگو کاین شوخ کنعانست یا آن شیخ صنعانی
نه دل بربند در انسان نه رخ برتاب از حیوانکه کس نز عاقبت آگاه و نز توفیق ربانی
مگر قطمیر نگرائید از سجین به علیینمگر بلعم نبد نورانی و گردید نیرانی
بسان میرکو فطرت که وحدت بیند از کثرتنه فانی خواهد از باقی نه باقی جوید از فانی
براهیم خلیل الله فلک خنگ و ملک اسپهکه رست از بخردی صد ره ز اجرامی و ارکانی
یگانه داور اکمل ز هفت اختر به رخ اجملکه هست از صادر اول فروزان جلوه ثانی
امیری کز هنرمندی در آفاقش خداوندیجهان از وی به خرسندی چو ممسک از زر کانی
فِتن با عدل او مهمل ظَلَم با رای او مختلدل صافش نماید حل مشاکل را بآسانی
حوادث در علو رایت اجلالش آن بیندکه دید اندر درفش کاویان ضحاک علوانی
چه باک ابطال جیشش را گر از گردون ببارد خونچه پروا اهل ساحل را اگر دریاست طوفانی
به دشمن رعب او آنسان نماید کم سر و سامانکه عمرو لیث را آهنگ اسمعیل سامانی
الا ای چشم آذربایجان کز یمن اقبالتبرد از خاک تبریز آبرو کحل سپاهانی
به یزدی خیلت ار داور ایالت داد غم مسپرکز اول داشت موسی بر شعیبی گله چوپانی
رسد وقتی که جیش عیش بخش طیش فرسایتزنند از خاک بر افلاک کوس از تنگ میدانی
بمان فیروز و فرخنده که تا از تخت پایندهکند گردون گردنده به کویت کاسه گردانی
بمان با ایزدی فره همی در دولتی فربهکه تا یابد وجوب امر تو ذرات امکانی
ترا زالفاظ گوناگون صفات جانفزا بیرونکه ادراک معانی نی بیانی هست وجدانی
چنان از پاکی گوهر به عدل آراستی کشورکه از دوران تو نیرو، گرفت اشغال دیوانی
تو کروبی نژاد آن بزم را کز مقدم آرائیملک گر از فلک آید بود غول بیابانی
نه تنها فردی از اقران چو در چنگیزخان قاآنکه چون ماهی در انجم در رجال ظل سلطانی
ز اعیان ظل سلطان زید قدره برگزیدت زانکه دیدت بهر خود به از برادرهای اعیانی
نه تو در کار او کاهل نه او در خیر تو ذاهلدو تن یک پیشه و یک دل به تدبیر جهانبانی
امیرا بنده‌ات جیحون که طبعش از محیط افزوننگر کاندر مدیحت ریخت گوهرهای عمانی
بس از استبرقی خلعت مرا آراستی طلعتهمم بزم بهشت آئین همم دلدار غلمانی
مبیناد آسمان آنگه که من جز اندر این خرگهبه ممدوحی دگر بوسم زمین در تهنیت رانی
الا تا صبح عید از که نماید رخ برد اندُهترا بر کعبه ماند بیت از ستوار بنیانی