بخش ۸۴ - حکایت
شنیدستم که یک باری جوانیدل خود داده بد با دلستانی
دلش چون گیسویش همواره در تابنه روز آرام بودش نی به شب خواب
بسی کوشید تا من بعد ده سالبه وصلش رهنمونی کرد اقبال
چو خلوت کرد و با محبوب بنشستطمع می خواست تا سویش کشد دست
که ناگه آن پری در لرزه افتاددل عاشق شد از این غصه ناشاد
بدو گفت از که می ترسی غمی نیستکه اینجا هیچ کس نامحرمی نیست
جوابش داد آن معشوق عاقلکه ای عاشق مرو پر از پی دل
که مخلوق ار چه اینجا نیست ظاهرندارم شک که خالق هست حاضر
چو گفت این عاشق از غیرت برافروختو زان آتش هوای خویشتن سوخت
که تا دانی که هر کو هست با دوستنباشد شک که لاشک دوست با اوست
میفت از ره مخور بازی به شاباشبه هر حالی که هستی با خدا باش