گنج

بخش ۴ - گفتار در نعت سید المرسلین صلی الله علیه و سلم

ندارم وصف و تحمیدی که نیکوستسزای آنکه مقصود از جهان اوست
محمد آن که در ملک نکوییبود صد بار به از هر چه گویی
خرد حیران در آن وصف و بیانستکه هر وصفش که گویم بیش از آنست
امام جمله نزدیکان درگاهچراغ بارگاه لی مع الله
زده جبریل از چاووشیش لافکشیده خوان جودش قاف تا قاف
ندیده از بزرگی هیچ قلتازو در گفت هفتاد و دو ملت
بدان در تا که باشد نقش عالمغلامش یوسف است و داه مریم
سپردند از برای یاری اوبه ابراهیم خوانسالاری او
به وادی وادی از نوعی که دانیشعیب و موسیش کرده شبانی
ز بهر چشم زخم او به فرمانذبیح الله کرده خویش قربان
بمردند و ندیدند آن رخ خوبدریغا عمر نوح و صبر ایوب
نیامد تا بنا کردند عالمخلف تر زو ز فرزندان آدم
تمام انبیا کردند امامشزدند این سکه دولت به نامش
مگو بیش از ره صورت کم و بیشکه بود از راه معنی از همه بیش
به صورت چون زدی لطفش تکلمکلیم الله کردی دست و پا گم
به معنی روح ازو بودش تاسفخجل کردی به صورت حسن یوسف
در آن منزل که کرسی آمدش فرشقدم یک پایه بالاتر زد از عرش
به معراج آمده از حق خبردهکه «سبحان الذی اسری بعبده»
وزان کروبیان یکجا خزیدهستاده وز تحیر لب گزیده
شب اسری که حق رخسار دیدشخرد الکن شد از گفت و شنیدش
بدش چاکر سلیمان بن داووداز آن دیو و پری فرمانبرش بود
به کویش گر نه خود را بنده کردیمسیحا مرده را چون زنده کردی
شده الیاسش اندر بحر جویاننهاده خضر ازو رو در بیابان
ز لفظ چون درش گوش جهان پرجهانی را به فرمانش تبختر
به عالم پنج نوبت چون فرو دادمسیحا از فلک نوبت بدو داد
که نتوان داشتن این کار را سستشدم من، باش، کاکنون نوبت توست
به چاووشی درگاهت چو دم زداز آن بر طارم چارم علم زد
بدو گر حق نگفتی «قم فانذر»کسی هرگز ندانستی هر از بر
جهان افروز بد زان اندرین باغبه چشم نرگسش دادند«ما زاغ»
چو تیغ معجزش در دو جهان زدسرانگشتش قمر را بر میان زد
ز ابرویش چو بگشودند روپوشفلک را حلقه ای کردند در گوش
سلیمی هر دری کز وصف او سفتز دریای دو عالم قطره ای گفت
خداوندا سلیمی خوش فقیر استبه دست نفس نافرمان اسیر است
به روی او در از هر باب بگشایوزان یک یک به خویشش راه بنمای
همه توفیق و دولت یار او کنسعادت جاودان در کار او کن
بدین نظم و کلامش یاوری دهمدد از قوت پیغمبری ده