گنج

بخش ۳۹ - رفتن شاپور پیش شیرین و عتاب کردن شیرین به او

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۸ بیت
چو بشنید این سخن شاپور از شاهبه پا برجست و روی آورد بر راه
روان شد سوی قصر آن مه نورسانید آنچه بد پیغام خسرو
پس آنگه گفت شاهت عذرخواه استبرای مقدمت چشمش به راه است
چو شمع از آتش دل هست در سوزندارد غیر فکر تو شب و روز
مرا سوگند بر جان و سر توستکه او را گر تن آنجا، دل، بر توست
کنون گر مصلحت بینی ز راهتبرم پنهان سوی مشکوی شاهت
به مشکو شه تو را جایی نشاندکه نه مریم که روح الله نداند
چو بشنید این سخن شیرین بر آشفتبه شاپور از سر خشم و غضب گفت
که ای شاپور تا کی مکر سازیچو طفلانم دهی هر لحظه بازی
مفرما بیش ازین تحویل و نقلمکه رسته ست این زمان دندان عقلم
به بازی تو تا کی افتم از راهروم بر ریسمانت چند درچاه
تو کردی بهر مردن ساز و برگمکنون خوش می دهی تعلیم مرگم
منه بار فراوان بر تن منمکن زین بیش سعی کشتن من
به خاک و خون به هم اینجای خفتنکه پای خود به سلاخانه رفتن
تویی در دوستی آن دشمن منکه با صد مکر و صد دستان و صد فن
مرا از خان و مان آواره کردیچنینم عاجز و بیچاره کردی
بدان راضی نگشتی و کنونمنمایی سعیها در قصد و خونم
مرا بگدار با این دردمندیکمر بر خون من تا چند بندی
میفکن بیش ازینم در کم و کاستکه اینها نیست در پیش خدا راست
به کشتن خواهیم داد و نگوییجواب حق در آن عالم چه گویی
من امروز ار ز دستانت بمیرمبه دستان دامنت فردا بگیرم
بدار آخر کنون دستم ز دامنکه دادی بازیم باری به کشتن
چو اینها ساختی ای جادوی چینمگو دیگر سخن برخیز و منشین
برو از من سلامم بر به خسروبگو بادت مبارک آن مه نو
سلامم چون رسانیدی به سویشرسان دیگر دعا وز من بگویش
که ای عهد و وفا بر باد دادهبه دین عشق رسم نو نهاده
مه نو گرچه دارد در جهان قدرولیکن کی بود همچون مه بدر
مه نو را نگویم کان نه زیباستکه او را شیوه ای از ابروی ماست
چو داری یار نو بشنو سخن رامبر از یاد یاران کهن را
نه هر کو یار نو گیرد در آغوشکند یاران دیرین را فراموش
درین مدت نگفتی هیچ باریکه ما را نیز وقتی بود یاری
کسی هرگز به یاری، یار را سوخت؟ز تو باید طریق یاری آموخت
زیان کردی سراسر جمله سودمنکردی آتش و کشتی به دودم
تو تا خرمای مریم نقش بستیمرا صد خار غم در دل شکستی
ز شمع مریمت تا دل فروزی ستتو خرما خور که ما را خار روزی ست
تو و شادی، من و اندیشه غممن و خار و تو و خرمای مریم
چو خرمای تو دارد خار بسیارتو خرما خور که تا من می خورم خار
چو از خرمای تو حظی ندارممرا بگدار با این خار خارم
برو بگدار تا با این دل تنگنشینم همچو مرغی بر سر سنگ
من و مریم به یک خانه زهی زههنوز این محنت و تنهائیم به
به هم هر چند در یاری بکوشیمعجب گر هر دو در یک دیگ جوشیم
که خوش زد این مثل آن مرد باهوشکه هرگز دیگ انبازی نزد جوش
برو پیشم منه دیگر چنین راهبلندان را نباشد فکر کوتاه
میاور دیگر این اندیشه در دلمحال اندیش نبود مرد عاقل
تو را تا آفتابت در وبال استخیال وصل من جستن محال است
مکن در وصل من اندیشه زنهارکه مارا و تو را هر دو درین کار
نشاید بیش ازین تیمار بردنتو و خرما و، ما و خار خوردن
چو لاله بر دل تنگم منه داغکه بلبل خوش ندارد صحبت زاغ
مرا آن به که با مریم نخوانیکه چون عیسی شدم من آسمانی
چو عیسی همنشین آفتابمکه دل بگرفت ازین دیر خرابم
بیا تا هر دو در سازیم با همتو و مریم من و عیسای مریم
مخوانم پیش و مگدارم بدین روزوگر خوانی پری خواندن بیاموز
اگر خواهی که آیم پیش تو خوشچو خالم خویشتن را نه بر آتش
مکن افسون که هر افسون که خوانیشده ست از من فرامش، تا تو دانی
مرا هر غمزه سحری همنشین استکه او همسایه بابل زمین است
ز خوابم وانکردی بخت فیروزشبی گر دیدمی در خواب، این روز
نزاد از دهر چون من نامرادیچه بودی مادرم هرگز نزادی
به روزم تا به شب در آتش تببه بخت خود همی گریم همه شب
نه شب خواب و نه روز آرام دارمشب و روزی بدین سان می گدارم
چنین تا کی ز بهر دلفروزیهمه شب خون خورم بر یاد روزی
بخواهم کز دهانش کام گیرمکه می ترسم به ناکامی بمیرم
نمی آرم در این خواهش بهانهکه می گوید مرا، هر دم زمانه،
بسا کس کو نشد بر بخت چیرهبس امیدیکه شد آن، خاک تیره
مرا گفتی که روزی آیمت پیشمنه بر جان خود اندوه ازین بیش
بخواهم مرد اگر بختم دهد دستکه هر کس کو بمرد از غصه وارست
مرا آن زندگانی نیست در خورکه باشد مرگ از آن صد بار بهتر
به شمشیرم مکش مفکن به تیرمرها کن تا به مرگ خود بمیرم
درین حالت که من هستم تو دانیکه مرگم بهتر است از زندگانی