گنج

بخش ۳۸ - حکایت کردن خسرو با مریم از درد شیرین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۱ بیت
در آن عشرت چو از شب رفت پاسیز می نوشید خسرو چند کاسی
به پا برخاست بی خود همچو مستانچو شمعی روی کرد اندر شبستان
به مریم راز شیرین جمله بگشادچو دامن ساعتی در پایش افتاد
که ای مریم به روح الله سوگندکه با غیرت ندارم مهر و پیوند
ولی دانی که این شیرین مهجوربه مهر من شده ست از خان و مان دور
نمی داند از آنجا رو به سوییبه غیر از ما ندارد راه و رویی
غریبست و غریبی نیست بازیغریبی را چه باشد گر نوازی
اجازت ده که آریمش برین درتو او را جز کنیز خویش مشمر
ببین حالش مگو دیگر ز ماضیکه هست او بر کنیزی تو راضی
نیاید او به تو ای مه به میزانکه هستت یک کنیزی از کنیزان
چو مریم آن حکایتهای جانکاهدر آن مستی همه بشنید از شاه
چو زلف خویشتن یکدم بر آشفتبه خود چون مار از آن پیچید و پس گفت
که رو شاها که این دستان و این فننگیرد گر دم عیسی ست با من
مجو این سود من، کم جز زیان نیستکه مریم همنشین جادوان نیست
منی را کزدم عیسی ملال استنشستن با چنین جادو محال است
بدان سویی که من باشم، بدان سوفرشته ره ندارد خاصه جادو
مگو شیرین که جادوی جهان استاز آن همسایه بابل ستان است
کسی کز جادویی ملک جهان سوختازو جادوئیش می باید آموخت
مگو با من دگر زین نکته ای شاهوگر نه یک شبی بینی که ناگاه،
زموی خود بتابم یک رسن منبیاویزم ازو خود را به گردن
شوم نابود از آزردن توبود خون من اندر گردن تو
تو گر زین سان به خون بنده تازینماند در جهانت سرفرازی
چو خسرو دید کان رومی طنازجواب تلخ از شیرین دهد باز
به مریم گفت کای عیسی دم منمخور غم تا نیفزاید غم من
مباش از آنچه گفتم هیچ دلتنگکه او را جا خوش است اندر سر سنگ
من این گفتم ولی در دل نبودمبدان ای مه تو را می آزمودم
ز شیرین تلخیی کز تو شنفتمحدیثی زو اگر گفتم نگفتم
مکن از آنچه گفتم وقت ناخوشتودل خوش دار کو را هست جا خوش
پس آنگه گفت با شاپور برخیزبر آن سرو گلرخسار رو تیز
ببوسش پای و شو چون خاک راهشبپرس و عذرها از من بخواهش
به مشکوی من از مریم نهانیبیار او را به هر نوعی که دانی