گنج

بخش ۲۷ - گوی باختن خسرو و شیرین بار دوم و مجلس داشتن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۵ بیت
با یکدیگر در کنار شهرود و پیدا شدن شیر،و کشته شدن به دست خسرو
شباهنگام کان ترک پری رویربود از صحن میدان فلک، گوی
کواکب کرده بهر زرفشانیطبقهای فلک را زر نشانی
شب عنبر فروش از زلف در همنهاده توده های مشک بر هم
چه شب کز هر طرف نور کواکبچو آتش باز بنموده عجایب
بگویم گر نپنداری محالیدر آن شب کز درازی بود سالی
سوار شرق چندان کرده بد رهکه نتوانست دم زد تا سحرگه
چو مرغ صبح بال و پر بر افشاندسحرگه سوره و الفجر بر خواند
تکاورها به جولان برگرفتندهمه گو باختن از سر گرفتند
چو گو از صحن میدان در ربودندمحبان گنج گوهر برگشودند
برافشاندند هر جا گوهری بودبه میدان گوی شد هر جا سری بود
به چوگان گرچه هر یک دست یازیدچو شیرین هیچ کس شیرین نبازید
ملک هر گه که با او بازخوردینمی بودش مجال دستبردی
و زان چون نقره در آتش همی تافتکه با وی یک زمان فرصت نمی یافت
در آن میدان که بد هر یک ز یک بهفلک احسن همی گفت و ملک زه
چو خسرو دید کز چوگان طرازینخواهد کام ازو دیدن به بازی
به شیرین گفت کای سرو سرافرازبه رویت دیده اهل نظر باز
بیا تا از کمان گوییم و از تیرزگو بازی، کنیم آهنگ نخجیر
که گشته ست از خوشی هم کوه و هم راغگلستان در گلستان باغ در باغ
نگر از یاسمین و جعد سنبلهمه روی زمین پر سبزه و گل
مرصع شد زمین چون چتر کاووسملمع شد زمان چون پر طاووس
تو گفتی می پرد رنگ از رخ ماهصبوحی می کند چون گل سحرگاه
صبا گویی که عنبر بار داردبنفشه بوی زلف یار دارد
ز بوی عطر کز هر سوفتادهچمن، دکان عطاری گشاده
چمن بر تخت باغ انداخته رختنشسته خسرو گل بر سر تخت
صبوحی کرده مرغان سحر مستچمن آراسته خود را به صد دست
ز بس کز گریه بلبل روی گل شستبه صحن باغ گل از خنده شد سست
زمین از لاله و گلهای بادامصراحی بر صراحی جام بر جام
تذروان کرده خون لاله پامالزبان سوسن است از این سخن لال
کشیده باد گیسوی ریاحینبنفشه تاب داده زلف پرچین
ز مستی باد صبح افتان و خیزانشده با غنچه ها دست و گریبان
شکر لب، دستبرد شاه چون دیدبه خاک افتاد و پای شاه بوسید
به پای شاه خود را چون زمین کردزبان بگشاد و شه را آفرین کرد
که شاها تا سفیدی و سیاهیبود، بادی به تختت پادشاهی
سعادت یار و اقبالت ز هر سوشب و روزت غلام ترک و هندو
همه کارتو با رامشگران بادسرت سبز و لبت خندان و دل شاد
بود حق تو در عالم دلیریتو را زیبد به عالم شیرگیری
تو این دستی که بنمودی به عالمنه دستان کرد نه سام و نه رستم
نگردد با تو گردون هم ترازوهزارت آفرین بر دست و بازو
به نور آتش و سیمای خورشیدکه افزونی ز افریدون و جمشید
ز شاهان جهان آنان که دانیکیان تا جند و تو تاج کیانی
تو را زیبد به عالم شهریاریکه در ملک جهان همتا نداری
چو گفت این وصفهای شاه شیریندگر با گردش آمد جام زرین
ندیمان باز در مجلس نشستندحریفان از پریشانی برستند
شدند از گردش ساغر همه مستیکی در رقص پا می زد یکی دست
چو مجلس گرم گشت از باده نوشانشدند آن بلبلان بر گل، خروشان
در آن بستان ز سیب و به گزیدنملک آمد به شفتالود چیدن
بلی چون آتشش از می بیفزودبرش از سیب شفتالود به بود
ملک زان شور شیرین یافت اکرامکه یابد مرد در آشوبها کام
به عالم فتنه ای تا در نگیردکسی کامی ز عالم بر نگیرد
هر آن فتنه کز آن افزون نباشدبدان، کز حکمتی بیرون نباشد
چو آید پیش غوغای زمانیمشو غمگین در آن غوغا چه دانی
بسا بد، کان همه بهبود باشدزیان باشد بسی کان سود باشد
مبین بد، بدگرت آتش به جان زدکه از چیزی نباشد خالی آن بد
مگو کز بد دل من بی قرار استکه نیک و بد به عالم در گدار است