شمارهٔ ۹۰
مقام عارف عالی مقام بی وطنیستطراز کسوت فقر و فنا وبرهنه تنیست
به گوش دهر ازین راستر سخن نرسیدکه گوهر صدف بحر صدق کم سخنیست
چو نیست بنده آن شاه مکی و مدنیازان چه سود که مکیست خواجه یا مدنیست
گرفت گوشه چو خم شیخ پر شراب غروربه محتسب که رساند که وقت خم شکنیست
به قبله روی و بتان در درون ز حرص و هوانه این خدای پرستیست بلکه برهمنیست
هوای عشق کنی همت از دو کون ببرکه این عروج نیاید ز همتی که دنیست
خجالتیست عظیم از رخ تو جامی راکه زخم تیغ فراق تو خورد و زیستنیست