گنج

شمارهٔ ۸۸

تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوستهمه ازوست و گر نیک بنگری همه اوست
جمالش از همه ذرات کون مکشوف استحجاب تو همه پندارهای تو بر توست
ازوست جمله بد و نیک لیک هرچه بد استازان بد است که از ماست چون ازوست نکوست
به سیل خیز حوادث کجا شود غرقهکسی که لجه بحرش فروتر از زانوست
چه شد که قبله معین بود به فتوی شرعچو دوست با تو ز کل جهات روی به روست
ز دست تفرقه شد چاک خرقه سان دل منولی ز رشته وحدت هنوز امید رفوست
حدیث وصل اگر رفت غم مخور جامیهرآن جریمه که از عشق سرزند معفوست