شمارهٔ ۷۸
ساقی ما که دی به کف می داشتجام می مستی از لب وی داشت
هستی ما به باد مستی رفتبس که می زان دو لب پیاپی داشت
گل ندارد ز شبنم سحریآن لطافت که رویش از خوی داشت
از مؤذن نشد دلی زندههمه شب گرچه بانگ یا حی داشت
ماند شیخ از جواب بانگ نمازصبحدم بس که گوش در نی داشت
کی به مقصد رسد چو زاهد رالاشه ای سعی حکم لاشی داشت
سوخت جامی ز داغ عشق و نگفتکز کی آن داغ بود و تا کی داشت