گنج

شمارهٔ ۷۷

دل خطت را رقم صنع الهی دانستبرسر مشک خطان حجت شاهی دانست
ماه را آینه روی چو خورشید تو گفتهرکه ماهیت حسن تو کماهی دانست
صبح را خواند فروغ رخت اندر شب زلفصبح خیزی که سفیدی ز سیاهی دانست
شاید ار شه کندت منع ز جولان چو تورافتنه شهری و آشوب سپاهی دانست
عقل چون خیمه فکر از دو جهان بیرون زدعشق را بادیه نامتناهی دانست
ساده دل شو که درین مدرسه وسوسه خیزبه ز نادانی خود هیچ نخواهی دانست
جامی و پیر خرابات که اسرار وجودهمه ازهمت ارشادپناهی دانست