گنج

شمارهٔ ۷۲

جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ستدلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست
جیب گل نافه چین شد به گلستان گوییدامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست
حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندیدهر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست
شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوشزان در اشک که از چشم یتیم افتاده ست
وجه خود در ره می نه که نباشد غم دزدهر که را کیسه تهی از زر و سیم افتاده ست
می خورد صوفی پرخوار پی هضم طعامبا همه جهل ببینش چه حکیم افتاده ست
نکشد جز به می و ساقی مطبوع و سماعطبع جامی که ز آفات سلیم افتاده ست