شمارهٔ ۷۱
طره عنوان جمال تو چو جیم افتاده ستدهن تنگت ازان چشمه میم افتاده ست
زان قد و زلف که گویی الف و لام ویندلام الف وار دل خسته دونیم افتاده ست
قدت آن نخل بلند است و لب آن تازه رطبکه درین باغچه از باغ نعیم افتاده ست
ید بیضا که شنیدی بود از طلعت تولمعه نور که در دست کلیم افتاده ست
چمن از نافه چین عطرفشان شد گوییچین زلف تو گذرگاه نسیم افتاده ست
پرده بردار که از صاعقه شوق توامشعله در خرمن و آتش به گلیم افتاده ست
شهر عشق است مقام همه صاحبنظرانفرخ آن کس که درین شهر مقیم افتاده ست
نیم جان گر بدهی صد به عوض بستانیبخل بگذار که دلدار کریم افتاده ست
جامیا شاهد نو گیر که از گردش دهررخنه در صحبت یاران قدیم افتاده ست