شمارهٔ ۶۵
گوهر عشق تو را دل صدف استناوک درد تو را جان صدف است
بحر اسرار شناسد خود راشیخ مغرور که بادش به کف است
رخنه تیغ جفایت به سرمکنگر افسر جاه و شرف است
می رسد راحتم از سیلی فقرناله از دست تهی کار دف است
عیش سازان و شراب و لب کشتچشم عارف نه بر آب و علف است
جامی از اهل ولا همت خواهگرد تو گرچه بلا بسته صف است
کار هر کس نبود صف شکنیشیر این معرکه شاه نجف است