گنج

شمارهٔ ۵۹

گدای کوی خرابات پل برهنه چراستاگر نه کفش زده فقر او به فرق غناست
به پشت پای زده راحت دو عالم راازان چه باک که خارش خلیده در کف پاست
اگر نه شکر تک و پوی راه فقر کندشکاف پاشنه او دهان گشاده چراست
نشان گمشدگان می دهد به راه نجاتنشان پاش که بر خاک راه مانده به جاست
به فقر اوست به پا تخت شاه ازان چه غمشکه شه ز تخت به تعظیم او به پای نخاست
عصا زنان به در شه رود گدا آریستون خیمه اقبال اوعصای گداست
عبا که بر تن جامی ز خون دل شده آلرسیده خلعت فقرش به دوش زآل عباست