شمارهٔ ۵۶
ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرستبر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
زاهد کشید بر صف خمهای باده سنگیا رب مباد بر صف این پردلان شکست
در انتظار روی تو بودم نشسته دوشتا وقت صبح آیینه جام می به دست
پنداشتم که لمعه نور جمال توستاز هر طرف ستاره درخشید و برق جست
عالیتر است همت رندان ز شیخ شهرآری بود بسی به جهان زین بلند و پست
ما را چه طاقت تو که بر کوه سنگ تافتیک پرتو از جمال تو دیگر کمر نبست
جامی که داشت باده پرستی همیشه کارپیمان شکست و باز پی کار خود نشست