شمارهٔ ۴۹۳
دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودیخورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی
خوش آنکه با خیالت شب چشم بسته بودمچون چشم باز کردم پیشم نشسته بودی
حاسد ز بخت وارون گرچه نشست در خونچون اختر سعادت بر من خجسته بودی
نگسستم از تو هرگز امید گرچه عمریپیوند آشنایی از من گسسته بودی
جانم به غمزه خستی لیکن ز لطف پرسشراحت رسان چو مرهم بر جان خسته بودی
گیسو کشان رسیدی چون مشکبو غزالیکز دست صید پیشه با دام جسته بودی
جامی کنون که رستی از خود به عشق و مستیمی خواه عذر عمری کز خود نرسته بودی