شمارهٔ ۴۸۹
ای که به شیرین سخنی نرخ شکر می شکنیحبک اضنی بدنی شوقک افنی وسنی
چهره برافروخته ای جان کسان سوخته ایماه کدامین فلکی شمع کدام انجمنی
دیده کنم فرش رهت چون تو به سویم گذریسر فکنم در قدمت گر تو ز پایم فکنی
گشت چمن کن بگشا غنچه صفت بند قباتا نکند شاهد گل دعوی نازک بدنی
پرده چو از چهره کشی حیرت شمع چگلیشانه چو در طره زنی غیرت مشک ختنی
عشق تو و هستی من آتش و آبند به همحین تغیبت بدا حین بدا غیبنی
جامی اگر ساخت هدف یار سواد بصرتبه که قدم پیش نهی دیده به هم برنزنی