شمارهٔ ۴۷۸
دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکیدیده روشن کردمی زان روی زیبا کاشکی
خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مراسایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی
گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مندوعده این دولت افتادی به فردا کاشکی
عاشقان را رخصت گل دیدن و چیدن چه سودبودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی
کاشکی گویم مرا گشتی وصال او نصیببی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی
با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عاشقدر هجوم این شدی ان هر دو یغما کاشکی
نظم جامی راکه شد در وصف لطف او چو دربودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی
هرچه خواهد باد حاصل در حریم بزم اووز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی