شمارهٔ ۴۷۵
زما همی گذری و به ما نمی نگریچه جرم رفت و جنایت چرا نمی نگری
ز جور آنکه قفا سوی ما کنی و رویهمی کنیم فغان وز قفا نمی نگری
هزار سوخته دل از پی تو وای کنانچه شوخ چشم نگاری که وا نمی نگری
چه کافری تو که هیچ از خدا نمی ترسیبه هیچ بنده برای خدا نمی نگری
خوش است از نظر لطف شاه حال گداتو شاه حسنی و حال گدا نمی نگری
هزار جا سر راهت گرفته هرکس و توز ناز سوی کسان هیچ جا نمی نگری
به پیش پای تو جامی همی نهد سر خویشولی چه سود چو تو پیش پا نمی نگری