شمارهٔ ۴۷۰
چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنیوآتش محرومیم در سینه ریش افکنی
شهر پر غوغا شد از تو کاش چون آیی بروندفع غوغا را نقابی بر رخ خویش افکنی
دست ده تا چینم آزارش به بوس ای جان که سنگبرمن دیوانه از طفلان همه بیش افکنی
نیست جز خونریزی و عاشق کشی کیشی تو رادمبدم تیر دگر برما ازان کیش افکنی
می زنی قرعه پی قتل رقیبان تا به کیقرعه دولت به نام هر بداندیش افکنی
ریش دل گر کرد خانه چشم بر هم زن به نازدر دلم چاک از مژه بهتر که از نیش افکنی
شاه خوبانی و درویش تو جامی دور نیستگر به رحمت سایهای بر حال درویش افکنی