گنج

شمارهٔ ۴۶۱

بیا ای عشق پر غوغا که در هر جا فرود آییغم آری جان گدازی عمر کاهی محنت افزایی
چه گفتم لوحش الله چون ز رخ پرده براندازیجهان را زیب و فر بخشی و عالم را بیارایی
تو چون غنچه درون حجله عزت چه غم زانتکه با داغ تو همچون لاله خلقی گشته صحرایی
ز شوق لحن موزون تو بلبل در نواسازیبه وصف لعل میگون تو طوطی در شکرخایی
به شکل ما برآیی تا تو را آیینه ای باشدکه خود را هم به خود ظاهر در آن آیینه بنمایی
تویی در قالب ما جان و در جان مایه شادیتویی در پیکر ما دیده و در دیده بینایی
بجز پندار هستی نیست رنج عاشقان جامیبشوی آلایش پندار هستی تا بیاسایی