گنج

شمارهٔ ۴۳۸

ای شکل قدت پیکری از سیم سارا ریختههر دم ز شاهان لشکری سرهات در پا ریخته
تا شد درین بستان سرا سرو قدت بالا نماهر لحظه طوفان بلا بر ما ز بالا ریخته
چون آفتاب اینک شراب اندر هلال افکند تابرویت ز تاب آفتاب از مه ثریا ریخته
چشمم ز خون شد موج زن بین لاله ها خونین کفنزان خون که ابر از چشم من برکوه و صحرا ریخته
ز اشکم که از دل سر زده نقش وفا بر زر زدهخونین گیا سربرزده یک قطره هر جا ریخته
داده رقیبت را امان از رنج تن دور زمانبادا به جانش زآسمان مرگ مفاجا ریخته
زینسان که چشمت تیغ کین هر دم کشد برآن و اینمشکل که ماند ز اهل دین خون کسی ناریخته
از خوی تو ما غصه کش تر دامنان زو گشته خوشما کشت خشک او ابروش باران به دریا ریخته
جامی کز انفاس روان بخشد به هر دل مرده جاننزلی بر او زین سبزخوان روح مسیحا ریخته