شمارهٔ ۴۳۷
خوش آنکه بود ز تو خانه ام پریخانهکجا شدی که شدم بی رخ تو دیوانه
ز آشنایی عشقت چه حاصل است مراجز آنکه گشته ام از صبر و هوش بیگانه
حدیث وصل تو هر شب ز هوش می بردمبه خواب می کشد آری سماع افسانه
به اوج کنگره وصل چون کند پروازچنین که شمع زد آتش به بال پروانه
خبر مپرس ز پیمان زهد رندی راکه داد دست ارادت به دست پیمانه
ز زلف دلکش تو گرچه ماند جامی دورسری ز تیغ بلا شاخ شاخ چون شانه
روانه می کند از چشم درفشان هر دمجواهر خدمات نیازمندانه