شمارهٔ ۴۲۹
چو حلقه دور افق بر من است تنگ شدهکه حلقه سر زلف توام ز چنگ شده
مجو عمارت دین از دلم که این خانهخراب کرده آن چشم شوخ شنگ شده
چرا کشم پی مرهم خدنگت از دل ریشکه مرهم دل ریش من این خدنگ شده
دمیده گرد عذار تو خط بدان ماندکه شاه روم اسیر سپاه زنگ شده
ز لوح ساده نزد حرف آفتم از ره دلهلاک جان من آن خط مشک رنگ شده
زلال چشمه لطفی عجب همی مانمکه تن چگونه ات از سیم و دل ز سنگ شده
قدم ز سختی راه طلب مکش جامیکه پای سعی درین سنگلاخ لنگ شده